یَا رَبَّ أَلْعَالَمِین
به خود ببال و باش ز آن دسته دختران…
که به وصفشان نبی بگفت فرزندان خوبی اند
(دخترم فاطمه)
.
با همسرم قرار گذاشته بودیم...
بچه مون که دنیا اومد...
اگه پسر بود اسمش با من...
اگه دختر بود با اون...
آخرین روزای سال ۸۸ بود که...
خدا بهمون یه دختر داد...
کلی تو کتابا گشت تا بالاخره...
اسمشو گذاشت...."دیانا...!!!"
خیلی ناراحت شدم...
کلی باهاش حرف زدم ولی بی فایده بود...
"آخه مگه...قحطی اسم بووود...؟!
تو که خودت مذهبی هستی خانومم...
لااقل یه اسم ایرانی میذاشتی...
دیانا یعنی الهه ی عشق رُم...!"
ولی قبول نمیکرد...
رفتم تو اتاقم...
خیره شدم به عکس محّمد رضا...
"محمد جان...اینطوری بهم زُل نزن...
این مشكل هم به دست خودت حل میشه...
صبح روز بعد...
سر کار بودم که خانومم زنگ زد...
با صدایی بغض آلود:
حمییید...بچه م...!"
رنگم پرید...
"چی شده ه ه...؟
خودت سالمییییی...
اتفاقی افتاده ه ه...؟!"
گفت:
"چی مییگییی...؟!
بچه حالش خوبه ...
فقط زود خودتو برسون خونه...!!!"
.
خواب حضرت زهرا(سلام الله علیها) رو دیدم...
ازم پرسید:
"شما ما رو دوست داری…؟!"
گفتم:
"بی بی جان...
ما همه زندگیمون با محبت شما بنا شده...
"این دختر شماست...؟"
برگشتم و نگاه دیانا کردم...
دیدم تو و شهید تورجی زاده...
کنارش نشسته بودید و گرم صحبت...
بی بی ازم پرسید:
"اسم بچّت چیه...؟"
مکثی کردم و بی اختیار گفتم:
"...❤️فاطمه❤️...!!!"
بعدشم از خواب پریدم...
حمید...
اینم شناسنامه...
بگیر برو اسم بچمو درست کن...
.
گر نگاهی به ما کند زهرا(س)…
درد ها را دوا کند زهرا(س)...
.
(حمید مراد زاده...منبع:یا زهرا"س")
.
پ_ن:
حیفم اومد نگم:
بیاد شهید محمودرضا بیضایی...
که آرزوش بود خدا بهش دختری بده و...
اسمشو بذاره کوثر...
به آرزوشم رسید...
تو بحبوحه جنگ سوریه...
شب یکی از عملیاتا بهش گفتن:
"امکان تماس هست…
نمیخوای صدا کوثرتو بشنوی...؟"
جواب داد:
"از کوثرم ....گذشتم..."
حواسمون باشه که چقد مدیونیم...
دختر شدی که هزاران دل برای تو...
ترک وطن کنند و مدافع حرم شوند...
یَا_زِیْنَبِ…
جان بستان...
وَ مِنَ أَلْلّهِ تُوفِیقْ...
چه گویمت که تو خود با خبر ز حال منی...
عنایتی به دل خسته ام نما مادر...