دقت کردید به این جمله:
«ما ایرانیا توی کارهایی که بهمون ربطی نداره، متخصصیم!»
کیا موافقن؟!
@ali.fotoohi · ۱۱ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)
دقت کردید به این جمله:
«ما ایرانیا توی کارهایی که بهمون ربطی نداره، متخصصیم!»
کیا موافقن؟!
آقا این تبلیغ پوشک لوسی رو دیدید؟!
آخرش خانومه میگه :«همراه با لایه تنفسی!!!»؛ یعنی چی؟؟!!
فکر کنم دلیل گودزیلا شدن بچه های جدید رو کشف کردم! اینا از خشتکشون هم تنفس میکنن!!
زمان ما که چنان قنداق پیچمون میکردن؛ از راه دماغ و دهنمون هم به زور نفس میکشیدیم، چه برسه به خشتک!!
یه وقت زشت نباشه روز تولدم فقط سه تا بانک که توشون حساب دارم، پیامک زدن و تولدم رو تبریک گفتن!!
یه همچین مهرماهی غریبی هستم من...
یادش بخیر بچه که بودم،وقتی با بابام میرفتم حموم، بعدش تا سه روز مثل این عروسکای حبابساز، حباب میدادم بیرون.
آخه با لیف کاموایی چنان دک و پوزمون رو به هم میمالید انگار داره سیب زمینی میشوره!تازه برای صرفه جویی، آب هم نمیریخت تا قشنگ کف صابون از چشممون بره داخل از دهنمون در آد...!!
یادش بخیر، بچه که بودم وقتی بعد از بابام میرفتم دستشویی، احساس مگسی رو داشتم که به توده ای از پیف پاف برخورد کرده باشه!!
فقط من اینجوری بودم یا برا شما هم پیش اومده...!
آخه به آرمین تشکری باید گفت:اگه شما هم میتونستی توپهای برگشتی رو یکسره بخوابونی که اسمت «تشکری»نبود؛اسمت«سعید معروف»بود!!
آخه چه کاری بود ست سوم کردی دهن تیم آسفالت شد؟!؟!
به هرحال دمشون تا همینجا هم گرم...
یکی از بدترین اتفاقاتی که ممکنه برا آدم بیفته اینه که :
بری توی دستشوییهای حرم امام رضا(قربونش برم)، بعد یادت بره در رو فقل کنی؛ دقیقا وسط عملیات یه یارو بیاد بزنه به در و رد شه بره...
هیچی دیگه، بقیه اش رو خودتون تصور کنید...
آخ که چه حالی میده وقتی امیر غفور «مثل شلاق به توپ ضربه میزنه»!!
بزن کف قشنگه رو به افتخار صعود...
اعتراف میکنم یکی از سوالات بزرگ بچگیم، این بود که:
..
..
..
..
..
مامانم تهدیگ ماکارونی رو از کجا میخره!!!؟؟
سلامتی همه اونایی که عاشق تهدیگند!!!
آقا وقتی والیبال پخش میشه، بنده علاوه بر مشکل سانسورچی صدا و سیما، یه مشکل دیگه هم دارم و اون کسی نیست جز همسر عزیزم:-)
کنار من نشسته چشم توی چشم من انداخته و منتظره تا کمی حواسم سمت تماشاچیا بره تا شبکه رو عوض کنه.یعنی روزگارم سیاهه.عملا پشیمون شدم از دیدن مسابقات.
کیا مشکل منو دارن؟!
عاقا پریروز خانومم نشسته بود کنارم و من مشغول انجام پروژه بودم. همینجور یه بند داشت حرف میزد. منم جونم به لبم رسید و خواستم به حرف مشاوره قبل از ازدواجمون عمل کنم و قشنگ باهاش حرف بزنم.
من: عزیزم میدونی وقتی لبات بستست چقدر خوشگلتر میشی؟
همسرم: یه باره بگو خفه شم! بگو زر نزنم! بگو برم گورم رو گم کنم! بگو صدام مثل عرعر ... میمونه! بگو.... (زد زیر گریه و رفت!!!)
هیچی دیگه؛ الان دو روزه صبح و ظهر و شب دارم منت میکشم بلکه دادخواست طلاق نده!!