a

abbas

@ABBAS348 · ۲۵ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۲۸ رأی)

a
abbas ۱۱ سال پیش
جوک

شنبه هفته قبل ساعت حدودا پنج و سی دقیقه صبح بود که داشتم میرفتم سرکار بعدش یه خانومه سوار یه پیکان بود اومدم از سمت چپ ازش سبقت بگیرم چسبوند تو سینه ماشین زد در سمت شاگرد رو به بووووووق داد بعدش اومده پایین میگه مرتیکه عوضی باید از سمت راست سبقت میگرفتی!!!!!!!! 0_0
قیافه من 0_0
کارشناس بیمه0_0
راهنمایی رانندگی0_0
تازه گواهینامه هم نداشت با ماشین شوهرش بود... خخخخ
بازم بگید اینقدر زنا رو مسخره نکنید دیدید دیگه اساسا رانندگیشون با قوانین متناقضه :D

a
abbas ۱۱ سال پیش
جوک

یه سوالی ذهنمو مشغول کرده بود بدجور...
دوست عزیز "آیلین تیموریان" نوشته بود :
درسته نتیجه رو تو دربی واگذار کردیم ولی بی اخلاق نبودیم که بازیکنمون اخراج بشه...
حالا سوال من اینه اون کی بود که مل وزنشو انداخت روی محمد نوری ؟؟؟
اون کی بود که وسایل تیم پزشکی پرسپولیس رو به اطراف پرت کرد ؟؟؟
یه نفر جوابگو باشه...
زو..د منتظر�
این پست فقط به خاطر استقلالی هایی گذاشتم که فکر میکردند بازیکناشون توی دربی با اخلاق بازی کردند...
اگه این اخلاقه که وای به حال بی اخلاقیتون دیگه خخخخخخخ

D
D$D$D ۱۱ سال پیش
جوک

روزی روزگاری درختی و رودی کنار هم بودند...
روزی درخت از رود پرسید ای رود تو چرا اینقدر خروشانی؟
رود گفت : بتوچه میخوام خروشان باشم...
درخت گفت : هیچی بابا بی جنبه همینجوری پرسیدم...
رود دوباره گفت : ببینم پدرسگ تو چجوری اصلا حرف میتونی بزنی؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هیچی دیگه دعوا شد زدن همدیگه رو :(
آخرش باید خب تموم میشد ولی نمیدونم چرا اینجوری شد :(

ن
جوک

هعی خدا...
خدایا پدر مدیر گوگل را نیامرز همگی با هم آمین!
از وقتی آبرومو برده دیگه ازش سرچ نمیکنم!
چون راستش از بس کتک خوردم دیگه نای سرچ کردن ندارم الان دادم پرستار بیمارستان پست بذاره!
گوگل جان دستت درد نکنه من که هزار تا فحش نثارت کردم!
اینجا کرمان بیمارستان امام اتاق 11 تخت 3 آی لاو یو 4جوک...
این داستان ادامه دارد...

ن
پیام

در یک همایش چندین دانشجو و استاد دعوت شده بودند.
دعوت به این نمایش جهت نمایش یک فیلم به دانشجویان و اساتید و حضار بود.
فیلم شروع شد.همه هیجان داشتند.در فیلم دوربین به سمت سقف اتاق چرخید و همینطور 5 دقیقه... 10 دقیقه... 15 دقیقه گذشت و چیز دیگری در فیلم مشاهده نشد که تمامی حضار صبرشان به سر آمد و از خود برخاستند و در حال ترک سان بودند.
ناگهان کسی که آنان را دعوت کرده بود فریاد زد:
این تنها 15 دقیقه از زندگی یک جانباز جنگی بود که نمیتواند سرش را بچرخاند حال آنکه او باید سالها این صحنه را تحمل کند اما شما نمیتوانید 15 دقیقه این صحنه را تحمل کنید.

ن
پیام

واقعا مرده پرست شدیم!
مگه اون زمانی که مرحوم حسین پناهی زنده بود چقدر توجه کردیم؟
بعدش مد شد تند تند شعرهاش رو میذاشتن توی اینترنت!
الان هم سیمین بهبهانی!
نه عزیزم فکر نکن من ادعای منطقی بودنم نمیشه!
بیایید یاد بگیریم مرده پرست نباشیم و تا زمانی که زنده هستیم قدر یکدیگر را بدانیم.

ن
جوک

دقت کرده بودین تو هر سرویس وبلاگدهی ایرانی که میرین اینو نوشته:
"اولین سرویس وبلاگدهی در ایران"
قیافه من بعد از دیدن این متن @_@
قیافه اون سرویس ^_^
لامصبا همشون هم اولین هستند
تازه اینکه چیزی نیست
یه جایی رفتم نوشته بود بهترین نیستیم ولی خیلی ها رو بهترین کردیم @_@

ن
جوک


روزی دو مرد به خدمت شیخ رسیدندی که بر سر طفلی نزاع داشتندی و هر یک ادعا می کردندی که پدر آن طفل هستندی.
شیخ فرمودند: تنها راه رفع این مشکل آن است که هر سه آنها شبی را در یک اتاق بگزرانندی. صبح هنگام شیخ از کودک پرسید: ای طفل! دیشب چه کسی کولر را خاموش کرد؟ کودک پاسخ داد: این چپیه! شیخ گفت: فرزندم! همانا این مرد پدر توست!
جمله مریدان از این درایت شیخ کف و خون قاطی کرده و و راه بیابان در پیش گرفتندی.

ن
جوک

آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی.
و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام.
و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی.
مریدی گفت:" یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟" شیخ گفت:" نه! حیف نان! آن یک ‏داستان دیگر است."
راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند.
شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت:" قاعدتن نباید این طور می شد!" سپس رو به پخمه کردی و گفت:"تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟"
پخمه گفت:"آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد.