ر

رستار

@Rastar · ۱۴۸ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۷۷ رأی)

R
R@star ۱۰ سال پیش
جوک

یکی از خاطرات یکی از دوستـــان از زبون خودشـــون:
یه بــار توی خـــونه با دختر خالم تنها بودیم حوصلمون سر رفت گفتیم بزار زنگ بزنیـــم به آتش نشانـــی یکم سربه سرشون بزاریم!
تلفنو برداشتیمو شماره رو گرفتیم وقتی برداشتـــن گفتیم ما غذامون سوختهــ
طرف پشـــت تلفنـــم نه گذاشـــت نه برداشت گفت بـــ/شـا/ش روش تا خـوب بشه -_-

R
R@star ۱۱ سال پیش
پیام

داشتیم از سفر برمیگشتیم.....رادیوی ماشین روشن بود.....یه مردی بود داشت راجب خدا حرف میزد......یه حرفی زد که واقعن کلی لایک داشت.....گفت:
خدا هیچوقت مشکلی رو سر راه بندش قرار نمیده.....اگرم قرار بده مطمئنه که بندش میتونه اونو حل کنه....
فقط همگی باهم بگیم خـــــــــــــدایـــــــــــــا شـــــــــــکــــــــــرت......

R
R@star ۱۱ سال پیش
جوک

قبلن میخواستن مارو بخوابونن میگفتن زود باش بخواب الان لولو میاد میخورت ماهم از ترس به زورم که شده میگرفتیم میخوابیدیم امروزه برای خوابوندن بچه ها از جمله ی(بخواب تا صبح که از خواب پاشدی فرشته ی مهربان زیر بالشت شکلات گذاشته باشه) استفاده میشه!!!!!.....

R
R@star ۱۱ سال پیش
پیام

روزی از روزها پیامبر (ص) برای  رفتن به مسجد و خواندن نماز دیر کرده بودند. همه ی مردم منتظر آمدن ایشان بودند.چون پیامبر هیچ وقت برای نماز جماعت دیر نمی آمدند. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. توی کوچه باریکی پیدایش کردند. دیدند روی زمین نشسته، و با بچه ها بازی می کنند، آن ها دیدند که پیامبر بچه ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی می کند.
یکی از یاران جلو رفت و به پیامبر گفت:  از شما بعید است، نماز دیر شده است بیایید به مسجد برویم. پیغمبر با خوش رفتاری رو به بچه ها کرد و گفت: «شترتان را با چند گردو عوض می کنید؟» بچه ها مقداری را تعیین کردند. پیامبر رو به یارانشان کردند و فرمودند: بروید گردو بیاورید و مرا از این بچه ها بخرید. کودکان می خندیدند، و پیامبر هم با آن ها می خندید. پس از آن که یاران پیامبر گردو آوردند پیامبر گردو ها را به بچه ها دادند و خودشان به مسجد رفتند. مــیــلـــاد پــیـــامــبـــر(ص) مـــبـــارکـــــ ....

R
R@star ۱۱ سال پیش
جوک

اگه من تو زندگیم به اندازه ی گـــــــــــرگ توی کارتون مـــیـــگ مـــیـــگ و ســـنـــجـــاب توی کارتون عـــصـــر یــخـــبـــنــــدان اراده و پشتکار داشتم و هیچ وقت امیدمو از دست نمی دادم .....
.....
.....
.....
الان دنیارو فــــتــــــح کرده بودم!!!!!!!!!.............^____^

R
R@star ۱۱ سال پیش
جوک

گـــاهــــی اوقــــات بـــزرگـــتـــرا از کـــوچــیــــکـــتــــرا یــــه ســــوالــــایــــی مــــیـــپـــرســـن کــــه.......
....
....
....
....
جـــوابــــش فــقــــط نـــگــــاه عــــاقــــل انــــدر ســـفـــیـــهــــه!!!!!!!^____^

R
R@star ۱۱ سال پیش
جوک

یادمه زمان مدرسه بود............اون موقع ها ابتدایی بودم......بعد قرار بود من برای اولین بـــــار مجری برنامه های صبح گاهی سر صف بــــشـــم.....خلاصه با کلی شوق و ذوق رفتم مدرسه....از شانس بــــدم
بارون شروع کرد به باریدن.....هیچی دیگه مدیرمون اومد سر صف گفت امروز مدرسه تعطیله برید خونه هاتون!!!!!!
.....
.....
اون روز به معنای واقعی کلمه کمرم شکست....تا صبح خوابم نبرد منم از اون روز به بعد تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت تو برنامه های صبح گاهی شرکت نکنم......به قولمم عمل کردم خوشبختانه!!!!!!

R
R@star ۱۱ سال پیش
پیام

یه نادونی میره نانوایی نون بگیره......صف خالی خالیه.......میره به آقای نانوا میگه: لطفا بیست تا نون برام آماده کنین.....نانوا هم میخواد سربه سرش بزاره میگه این همه آدم برو آخر صف نوبتت شد بهت میدم....بعد از چند لحظه صدای برخورد سنگی رو با شیشه ی مغازه میشنوه بر میگرده میگه: بیشعور...این چه کاری بود که کردی.......مگه مرض داری؟؟؟نادونه هم با یه لبخند ژکوند میگه:از بین این همه آدم تو از کجا میدونی من بودم؟؟؟؟؟؟......................واقعا دمش گــــــــــــــرم.........لایک فراموش نشه ^_^