بزرگترین بردی که تو زندگیم کردم این بود که از بقالی یه دونه لواشک خریدم،
رفتم خونه دیدم دوتاست چسبیدن به هم!!! غیر از اون دیگه موفقیت چشمگیری نداشتم
@H..R · ۱۱۶ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
بزرگترین بردی که تو زندگیم کردم این بود که از بقالی یه دونه لواشک خریدم،
رفتم خونه دیدم دوتاست چسبیدن به هم!!! غیر از اون دیگه موفقیت چشمگیری نداشتم
بازي عشق اين بود که من بشمارم و تو قايم شوي به همان رسم هاي قديمي کودکانه
هنوز نشمرده بودم که رفتي و چنان ناپيداکه براي هميشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم ...
لعنت به اين بازي بچه گانه
اشک بهترين پديده دنياست ولي تا زيبا ترين چيز هارو از انسان نگيره خودش رو تقديم نميکنه
عشق مانند سپاس و ستایش خداونده بعد از اونکه نیت کردی دیگه نباید اطراف رو نگاه کنی اما متاسفانه بعضی از ما انسانها نیت میکنیم اما حاضر نیستیم دست از نگاه کردن به اطراف بشوریم
مینویسم بخاطر دل خود�
بهش گفتم حالا که اومدی دیگه بهت اجازه نمیدم که بری!!
گفت اومدم که بمونم واسه همبشه!!
راست میگفت موند... اما خاطراتش...
همیشه میگفت کاش یکی بود که فقط با یکی بود اما انگاری خودش این حرفشو قبول نداشت...
باورم نمیشد که بره اما رفت و یه نگاهم به پشت سرش نکرد...
تلخترین حرف : دوستت دارم اما...
…
شیرین ترین حرف : … اما دوستت دارم...
به همین راحتی جابه جایی کلمات زندگی را دگرگون
میکند !
اشک بهترين پديده دنياست ولي تا زيبا ترين چيز هارو از انسان نگيره خودش رو تقديم نميکنه
پادشاهی میخواست نخست وزیرش را انتخاب کند. 4 اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت : در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل در قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد و تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست در را باز کنید.
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن 4 مرد بلافاصله با اعدادی که روی قفل نوشته شده بود شروع به کار کردند. نفر چهارم با چشمانی بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمیکرد. او پس از مدتی از جای خود برخاست و بسوی در رفت در را هل داد باز شد و بیرون رفت. آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند که هیچ کدام از این اتفاق ها را ندیدند. بعد از مدتی پادشاه با آن مرد به اتاق آمد و به آن سه تن گفت که کار را پایان دهید که من نخست وزیر خود را یافتم.
آنان باور نکردند و از پادشاه پرسیدند: چگونه ممکن است او که در گوشه ای نشسته بود و کاری انجام نمیداد؟؟
مرد گفت: مسأله ای در کار نبود من فقط نشستم و نخستین سؤال و اساسی ترین آن این بود که آیا واقعا مسأله ای در کار است؟
پس من رفتم که ببینم آیا در بسته است که دیدم در باز است...
پادشاه گفت آری کلک در همین بود در قفل نبود من منتظر بودم که یکی از شما سؤال واقعی را بپرسد که شما بدون توجه به این موضوع شروع به کار کردید. و در همین جا نکته را از دست دادید و اگر تمام عمرتان را هم روی آن کار میکردید هرگز قادر به حل آن نبودید. این مرد میداند که در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد...
مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد بـوی خـاک بـلـنـد مـی شـود ...
پـس چـرا ایـنـجـا بـاران کـه مـی بـارد؛
عـطـر خـاطـره هـا مـی پـیـچـد؟؟
سکوت شبانه هایم همیشه عبور قصه ی تو را تکرار می کند .
اینجا من هنوز اسیر خیال توام . مرا به اعتبار کدام سپیده به ابتدای شب رها کردی ؟
به امید کدام بهار مرا به ویرانی پاییز سپردی ؟؟؟؟
یادش بخیر
بچه که بودم(4.5ساله) یه چن تا گوسفند خونمون نگه میداشتیم منم هروخ که دردی غم غصه ای(حالا غصه ما تو اون دوران چی بود؟ یا یه چی رو شکسته بودیم منتظر بودیم کتک بخوریم یا توپمون پاره میشد!!) چیزی داشتم میرفتم و یکی از کَرّه هاشون((بزغاله)) رو میگرفتم تو بغلم و باهاش درد و دل میکردم و اون بیچاره شده بود سنگ صبورم... وقتی اون کَرّه رو رها میکردم انگار هیچ اتفاقی واسم نیافتاده بود و هرچی که بود رو فراموش میکردم....... واقعا چقدر ساده بودم..
خخخخخ امروز هم به رسم کودکیم اومدم برم با گوسفندا درد و دل کنم اما چون کرّه کوچک نداشتن یه بز(دقت کنید یه بز) رو گرفتم همچین که اومدم بگم سلام خانم بزی چشتون روز بد نبینه آغاش اومد و اول بم اختار داد اما دید که بز رو ول نمیکنم چنان شاخی بهم زد که نگو. الان در حال حاضر فقط میتونم سرچِنگو بشینم..... همه چی دیده بودیم الا گوسفند غیرتی !!! (آیینه آیینه هرکی گف اوسکول خودشه )
ولی کار ندارم خداییش بچگیا عالمی واسه خودمون داشتیم ما.. ای کاش بازم میتونستیم به همون دوران سادگیمون بر گردیم ای کاش.......
خداوندا از ما زمینیان خاکی نشین امتحاناتی مگیر که نتوانیم از آنها سربلند بیرون آییم...!!
الهی، به حرمت آن نام که تو خدایی و به حرمت آن صفت که چنانی ، دریاب که میتوانی.
الهی، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد؛ گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم.
الهی در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جانهای ما جز الطاف و مرحمت خود منگار.. به لطف ما را دست گیر و به کرم، پای دار، الهی حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.
*خواجه عبدالله انصاری*
الهی به مستان میخانه ات / به عقل آفرینان دیوانه ات
به دُرّی کشِ لُجّه ی کبریا / که آمد به شأنش فرود انَّما
به دری که عرش است او را صدف / به ساقیّ کوثر به شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشق / ز شادی به اندُه گریزان عشق
به رندان سرمست آگاه دل / که هرگز نرفتند جز راه دل
که خاکم گل از آب انگور کن / سراپای من آتش طور کن
خدا را به جان خراباتیان / کزین تهمت هستی ام وا رهان
به میخانه وحدتم راه ده / دل زنده و جان آگاه ده
*رضی الدّین آرتیمانی*
یه پسر عمه دارم 10 سالشه یه ظهر اومد خونه ما و رفت کامپیوتر رو روشن کرد و شرو کرد به بازی کردن با کامی! جوری غرق بازی شده بود که هیچ چیز حالیش نبود تا اینکه اذان مغرب رو شنید یه دفعه دیدم چشاش پر اشکه!! ازش پرسیدم چی شدی چرا داری گریه میکنی؟؟ گفت مگه نمیشنوی؟ گفتم چیو؟؟ گفت اذان مغرب. گفتم خب؟؟
جواب نداد و رفت یه گوشه نشست و شروع کرد به گریه کردن و هی میگفت خدا دیگه منو دوست نداره!
گفتم بچه تو که کاری نکردی که خدا دوستت نداشته باشه تو که هنوز گناهی نداری!!
گفت گناه از این بزرگتر که نمازم قضا شده؟؟؟ دیگه دهنم بسته شد هیچی نتونستم بگم. راست میگفت، دیگه چه گناهی از این بزرگتر؟؟؟؟؟ خدایا کرمت رو شکر. شاید یه بچه این درس رو باید بهم میداد که.....
الهی، زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم، کرم بود.
الهی، من غریبم و ذکر تو غریب. من با ذکر تو الف گرفه ام؛ زیرا که غریب با غریب الف میگیرد.
الهی، شیرین ترین عطاها در دل من رجای تو خداوند است و خوشترین سخن ها بر زبان این گناهکار، ثنای توست.
الهی، اگر فردا گویند چه آوردی؟ گویم: خداوندا، از زندان، موی بالیده و جامه ی شوخنگن و عالمی اندوه و خجلت توان آورد. مرا بشوی و خلعت فرست و مپرس!
*تذکرة الاولیای عطار*
دیشب خونمون مهمون داشتیم(مجلسی که توش دهه 80دی نباشه مجلس نی) آغا یکی از این ابرگودزیلاها تنها رفت تو اشپزخونه!!!! من که فهمیده بودم یه نقشه پلید داره اما به روی خودم نیاوردم ... حالا ما خوش و خرم وشاد بودیم که یوهو این گودزیلا با یه پارچ وارد اتاق شد
من:0_O مامانم:0_O بابام:0_0 داداشم والسایرین:0_0
من که میخواستم برم زنده زنده پوستش رو بکنم بعد ناخون هاشو با انبردست بکشم!! کثافته بی تربیت
بگین چی شد؟؟؟
این گودزیلا گوشی من رو انداخته بود تو پارچ آب و باهاش شربت درس کرده بود اسمشم گذاشته بود شربت موبایل!!
حالا به همه یکی یه لیوان داده که هاشا کلا باید شربت بخورین هرکیم نمیخورد چنان جیغی میزد که بنده خدا به دستشویی احتیاج پیدا میکرد...
اینا همه به کنار اومده پیش من میگه عمو شربتم خوشمزه بود؟؟
من: آره عزیزم خیلی خوشمزه بود(ولی در باطن داشتم به زمین و زمان فوش میدادم و میخواستم بگیرمش خفش کنم بی تربیت رو)
خدا قسمتتون کنه همه تون شربت موبایل خودتون رو بخورید ببینید چه مزه ای میده!!!! دونقطه دی
دلم از حسرت دیدار تو شبهای دراز/ در تب عشق چو دیوانه سفرها دارد
خرم آن دل که بیاد تو برآرد نفسی/ سالک کعبه مقصود گذرها دارد
اللهم عجل لولیک الفرج
سر جلسه امتحان نهایی نیشسته بودیم اون آغایی هست که برا چک کردنه؛ که ببینه کسی جای یکی دیگه نیومده باشه همطو داشت به لیست و بچه ها نیگا میکرد که اومد و رسید به من عکس منو تو لیستش نشونم داد گفت خودتی؟؟ منم گفتم پ نه پ عکس مادربزرگمه!!!!:دی
آغاهه هم که جنبه شوخی نداشت گفت پاشو بر بیرون.......
منم بلند شدم بهش گفتم ببین منو از امتحان محروم میکنی؟ من عمرم رو باختم برو از خدا بترس....:دی (چمیدونم همین حرفایی که بچه های 4جوک میزنن تو فانتزیاشون)( نمیدونید چقد حال داد انگار دنیا رو بهم داده باشن)
آغاهه هم نامردی نکرد خیلی شیک و مجلسی گفت گمشو بیرون محروم از امتحان پاسخ نامه هم رو ازم گرفت نامرد
منم که از این کار خودم نادم شدم هرچی حرکت از دبستان تا پیش دانشگاهی حتی چند تا حرکت واسه دانشگاه که آماده کرده بودم رو پیاده کردم(انواع حرکات پاچه خواری) مگه حالا از خر شیطون میومد پایین کثافت!!
هیچی دیگه با هزار زحمت و لابه و....... راضی شد که بمونم امتحان بدم...!!!!!
خب دوستی از اون ته سوال کردن که اگه راست میگی چرا کلت رو به دیوار نکوبوندی؟؟؟؟ باید عارض بشم که بنده ترسیدم اگه کلم رو بکوبم به دیوار اون آغاهه دیگه خیلی متاثر بشه و بره خودکشی کنه بعله
همه افراد خوشبخت خدا را در دل دارند پس تو را چه غم که اینقدر احساس تنهایی میکنی؟ بدان که در تنها ترین لحظات و در هر شرایط خداوند با توست
سلام مخصوص خدمت دوستان عزیزم... حال همشهریای عزیزم چطوره؟؟
همگی خوب هستید؟؟ امروز بعد دوهفته و پشت سر گذاشتن امتحانات کمر شکن و آوردن یه تجدیدی درخدمتتونم!! اگه به لطف امدادای غیبی نبود دو سه تا میاوردم... بگذری�
فقط خواستم بگم ما امتحانامون تموم شده دلتون بسوزه....:دی
درنهایت مثل همیشه تشکر دارم از تمام دوستان و تشکر ویژه از خانوم صادقی
پیروزی یارتون سعادت همراهتون
ADIOS