یه پسر عمه دارم 10 سالشه یه ظهر اومد خونه ما و رفت کامپیوتر رو روشن کرد و شرو کرد به بازی کردن با کامی! جوری غرق بازی شده بود که هیچ چیز حالیش نبود تا اینکه اذان مغرب رو شنید یه دفعه دیدم چشاش پر اشکه!! ازش پرسیدم چی شدی چرا داری گریه میکنی؟؟ گفت مگه نمیشنوی؟ گفتم چیو؟؟ گفت اذان مغرب. گفتم خب؟؟
جواب نداد و رفت یه گوشه نشست و شروع کرد به گریه کردن و هی میگفت خدا دیگه منو دوست نداره!
گفتم بچه تو که کاری نکردی که خدا دوستت نداشته باشه تو که هنوز گناهی نداری!!
گفت گناه از این بزرگتر که نمازم قضا شده؟؟؟ دیگه دهنم بسته شد هیچی نتونستم بگم. راست میگفت، دیگه چه گناهی از این بزرگتر؟؟؟؟؟ خدایا کرمت رو شکر. شاید یه بچه این درس رو باید بهم میداد که.....