یـه رابـطـه فـقـط مـخـصـوص دو نـفـره…
ولـی بـعـضـی احـمـق ها،
شـمـارش بـلـد نـیـسـتـن !
@معمارعاشق · ۸۵ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۳۲ رأی)
یـه رابـطـه فـقـط مـخـصـوص دو نـفـره…
ولـی بـعـضـی احـمـق ها،
شـمـارش بـلـد نـیـسـتـن !
مثل یک اصفهان بی رودی هر نفس بی خیال من بودی آه من در وجود تو جاریست مثل تهران غرق در دودی مثل سندل که هم قدم با تو.. مثل اهواز و عینک دودی جنگل سبز و خرم گیلان خفته در شعله های نمرودی ابن سینای زرگر همدان! ترک تحصیلِ بعدِ مردودی مثل یک مشهدی که بی زائر حرم خالی زر اندودی مثل تنگی پاچه ی شلوار کرد بی رقصِ در جوانرودی ... بی من ای دشت و جنگل و صحرا رشته کوه و کویرِ کمبودی هر کجا بی حضور من هستی هر زمان بی خیال من بودی
اولین واکنش خانوادم بعد از شنیدن خبر قبولی من در آزمون ارشد
یعنی اینقدر کشکه؟؟؟؟؟؟
درویش یکدست
درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی میکرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه میخورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوههایی بخورد که باد از درخت بر زمین میریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش آورد. تا پنج روز، هیچ میوهای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.
قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم میکردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟
خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.
از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبهای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل میبافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند میدهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.
اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و میگفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند
آنان که عشق را می فهمند عذاب میکشند. و آنان که عشق را نمی فهمند عذاب می دهند...
پارسال با او زيرباران قدم ميزدم،حال او باديگرى زير باران اشكهايم قدم ميزند
شايد باران پارسال اشكهاى ديگرى بوده...
دنيا همينه...
مابلندترین تاریکی(شب یلدا)رابه هم تبریک گفتیم،اما به راحتی ازبلندترین روشنایی(اولین روز تابستان) میگذریم.حال وهوای دلت چون تابستان گرم...
طرف تو انتخابات سه تا رأى مياره
شب كه ميره خونه زنش ميزنه تو گوشش ميگه:ميدونستم پاى يه زن ديگه هم وسطه...
این استادایی روکه میگن من ننداختمت خودت افتادی رو باید بگیری بکشیشون بعدبگی من نکشتمت خودت مردی...
تنها چيزى كه از فردا ميدانم اين است: "خدا" قبل از خورشيد بيدارست، از او میخواهم که قبل از همه در کنارت باشد...
یادت باشد تو یادگاری روزهایی هستی که نه فراموش می شوند ونه تکرار...
به بعضيا هم بايد گفت
اگه نميتونى آدم باشى
حداقل قيافه آدم حسابى هارو به خودت نگير تا ما تكليف خودمون رو بدونيم.
والا ...
اين تبلیغ عيدتاعيد بانك تجارت هست يارو لاى روزنامه روبازميكنه صداى استاديوم مياد,
مى خواستم بپرسم يه آدم بينا اونجا نبودكه به اون كوربگه روزنامه رو چپه گرفته دستش؟
كاربه جايى رسيده كه به شعورخودشون هم توهین ميكنن !...
افسوس همیشه خواستن توانستن نیست گاهی خواستن داغیست که تا ابد بر دل میماند…
"سرت" گرم شد!!
"سرم" گرم شد!!
تو به او من به تب...
توفكروذكرمنى
ولى ازم دورى
دلت نخواسته منو
نگوكه مجبورى
بدونه تو سنگم كنارتو ابر�
بيا تا گريه كنم سراومده صبرم...
توى هرضرر بايداستفاده اى باشه
باخت بايداحساس فوقالعاده اى باشه
اه فاتح قلبم فكرشم نميكردى
رام كردن اين شيركارساده اى باشه
اه چشمه ى طوسى اه چشم ويروسى
بعدازاين به هردردى مبتلابشم خوبه
مبتلابشم مردم مبتلانشم مرد�
ازتو درد لذت بخش هرچی ميكشم خوبه
من يه بچه ى شيطون توى كوچه هابود�
عشق تو بزرگم كرد عشق تو هلاكم كرد.
عاشق صداى محسن چاووشی
آرامش هنر نپرداختن به انبوه مسائلیست ، که حل کردنش سهم خداوند است.
لحظه هايتان لبريز از آرامش.
ما كه هر وقت به مراسم عقد دعوت شديم كلى منتظر مونديم تا عاقد اومد
اما توى اين فيلم هاى ايرانى هميشه عاقد منتظر ميمونه و در نود درصد مواقع بايد چند جاى ديگه هم بره.
جاداره اينجا يادى بكنيم ازكسانى كه تاديروزكنارمابودن
وامروزكنارمابودن آرزوشونه...