خدایا بار دیگر رمضانت صدایم می زند.نکند چوب خشک زندگی رمقم را بگیرد و دوستیت را نتوانم.چه زود می گذرد ثانیه های عمر بی حاصل! چه زود می گذرد عطش لبهای تابستان. چه زود می رود سیاهی چشم شب!و چه زود می رود جاده غمزده تکرار زندگی!نکند لحظه های ناب سحر و افطار بی من سپری شود! نه نه مگر چند بهار لبخند می زنم؟ مگر برگ چند خزان را رنگ می زنم؟ و برف چند زمستان را هاشور؟
ثانیه های عمر کوتاهم بی باطری نگاهت نمی ماند.باید بلند شوم .میدانم بیدارم می کنی..اللهم افتحتح الثنائ بحمدک...