م

مجید

@snow778 · ۴۷ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۱ رأی)

snow ۱۱ سال پیش
پیام

همه بخونید, خیییلی قشنگ و آموزندست
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! من راانتخاب کرد
دستی به تنه و شاخه هایم کشید، تبرش را در آورد و زدو زد... محکم و محکم تر
به خودم میبالیدم، دیگرنمیخواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود.
میتوانستم یک قایق باشم، شاید هم چیز بهتری..
درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهتر توجهی به آن نمیکرد�
اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود، شاید هم نه! اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت، شاید هم زود از من سیرشده بود و دیگر جلوه ی برایش نداشتم،
مرا رها کرد با زخم هایم، واو را برد..
من نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و... خشک شدم..
میگویند این رسم شما انسانهاست، قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید!ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن! تا مطمئن نشدی، احساس نریز... دیگری زخمی می شود... خشک می شود

snow ۱۱ سال پیش
پیام

تو یادت نمی آید اما روزگاری
من با تو چه قرارها که نداشت�
چه زندگی ها که در رویا با تو نساخت�
چه شبها که با خیالت خودم را خواب نکرد�
تو یادت نمی آید اما روزگاری
قسم خوردم برای خوشبختی ات بجنگ�
با هرچه خدا و ناخدا
و جنگید�
آنقدر که تو خسته شدی
گفتی دشمن خوشبختیت خود من هست�
و از آن روز سخت می جنگ�
برای نبودن�
تا تو خوشبختیت را بخندی
تو یادت نمی آید اما روزگاری
اسم خودآزاری های من عشق بود...

s
snow ۱۲ سال پیش
پیام

ﺧـــــــــــــــــﺪﺍﯾـــــــــــــــــﺎ ... !!!! ﻣـــــــــــــــﻦ ﻓـــــﻘﻂ ﺍﻭ
ﺭﺍ ﻣﯿــﺨﻮﺍستم ......
که ﺑــــﺎ ﺩﯾﮕـــــﺮﯼ رفت......
ﺑـــــــــــــــــــــــــــــه ﺧـــــﺪﺍﻭﻧﺪﯼ ﺧــــﻮﺩﺕ ﻗـــﺴﻢ .....
ﺑـــــﻪ ﺗﻤــــــﺎﻡ ﺩﯾـــﮕـــﺮﯼ ﻫـــﺎﯾﺖ ﺧــــﯿﺎﻧـــﺖ
ﻣﯿــــــــــــكـنم....!