r

reza

@darkness-01 · ۴۷ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

ي
يكي همين دور و بر ۱۲ سال پیش
جوک

تازه گوشی گرفته بودم هنوز کامل بهش عادت نکرده بودم بعضی وقتا یادم میرفت سر کلاس که هستم سایلنتش کن�
یه بار سر کلاس بودم گوشی )سایلنت بود( شروع کرد به زنگ زدن منم که ته کلاس بودم )گروه خونی ما هم اینجوریاس دیگه موشكليه؟( دیدم تا پاشم برم بیرون قطع میشه همون جا سرمو آوردم پایین آروم جواب تلفنو دادم " الان سر کلاسم بعدا زنگ میزنم" قطعش کردم با خودم گفتم خب اینم از این بهتر که نرفتم بیرون
سرمو بلند کردم دیدم همه بچه ها دارن منو نگاه میکنن استاد زل زده به من یهو برگشت گفت آقای سوری اگه تلفن دیگه ای ندارید اجازه میدید ادامه درسو بگم !! کلاس ترکید !!
دیدم ای دل غافل فک میکردم آروم صحبت کردم شدم مثل لبو. 20 سانت سرمو آوردم پایین که تو دید نباشم !!

ي
يكي همين دور و بر ۱۲ سال پیش
جوک

یه روز رفته بودم دانشگاه که یه صدای زنگ اس ام اس برام فرستادن ) صدای جیرجیرک (
منم یهویی یه ریع مونده به کلاس یه فکری به سرم زد !
بچه ها رو جمع کردم گفتم زنگ گوشیاتونو برای ساعت 6 )میشد وسطای کلاس( کوک کنید و صدای زنگشو صدای جیرجیرک بزارین !
یه 5 ,6 نفری قبول کردن ساعتارو تنظیم کردیم نشستیم سر کلاس ...
سر ساعت یهو گوشیا شروع کردن به زنگ زدن ) آخ قیافه استاد دیدنی شده بود(
صدا یه طوری بود که معلوم نبود از کجاس !
حالا این وسط یکی یادش رفته بود صدای زنگو عوض کنه گوشیش یه آهنگ عربی پخش میکرد
) آی بدبخت ضایع شد !!(
استاد هم همونو خفتش کرد !!! ) آی بهش خندیدیم ! (

ي
يكي همين دور و بر ۱۲ سال پیش
جوک

تازه برگشته بودم خونه که رفیقم زنگ زد که بیا فلان جا جشنه ) منم که پایه ( گفتم اومدم !
اختتامیه جشنواره زمستانی همدان بود خیلی شلوغ ) بزور رفتم داخل( آخرش پشت صندلیهای
ردیف آخر یه جا گیرمون اومد !
کلی اذیت کردیم تا نوبت به یه گروه برای نمایش رقص محلی ) کردی ( رسید !
یه نگاه به دوستم کردم و گفتم رقصم میاد !
یه دستمال از جیبش درآورد داد به من که شروع کن !
منم دستشو گرفتم دوتایی سرو انداختیم پایین و شروع کردیم توی اون یه ذره جا رقصیدن ) البته محلی (...
یهو بغل دستیم زد بهم که اینجا رو نگاه کن !
وای همه ملت برگشته بودن سمت ما کف و سوت !!!
مامور حراست بدو بدو طرف ما !
يني عمرا بتونيد بقيشو حدس بزنين!

ي
يكي همين دور و بر ۱۲ سال پیش
جوک

دوستم میگفت :
یه بابابزرگ دارم که بیسواده .
یه روز که رفته بودم خونشون دیدم مات و مبهوت داره تلویزیون نیگا میکنه یه کم کنجکاو شد�
که ببینم چی داره نیگا میکنه !
وقتی رفتم جلوتر دیدم داره اخبار انگلیسی شبکه چهار رو میبینه اونم با چه دقتی !!!!
رفتم جلوتر و گفتم بابا بزرگ چیکار داری میکنی ؟
که یهو با حالت عصبی برگشت بهم گفت :
هیس ... خفه شو ... ببینم اخبار چی داره میگه !!!!!!

ي
يكي همين دور و بر ۱۲ سال پیش
جوک

مدتی بود که باسه درس خوندن با رفیقم میرفتیم کتابخونه ) الیته تنها کاری بود که نمیکردیم(
کتابخونه یه ساعت بزرگ داشت از اونایی که سر هر ساعت زنگ میزنن و البته زنگش خاموش بود
یه من نگاهم افتاد به کلیدی که روی ساعت بود زنگشو خاموش کرده بود !!
نقشه کشیدم که روشنش کنم ولی ساعت 10 دقیقه به 9 بود باسه همین گذاشتم باسه بعد از 9 ...
ساعت به 9 و ربع رسید خیالم راحت شد که اگه روشنش کنم تا ساعت 10 صداش در نمیاد متصدی هم نبود ...
یه صندلی گذاشتم زیر پام کلید رو زدم )نامرد( ساعته همون لحظه شروع کرد به زنگ زدن !!!
نفهمیدم چطوری اومدم پایین ولی وقتی متصدی اومد منو ندید ...
منم که خیالم یه کمی راحت شده بود ولی استرس داشتم از دهنم پرید گفتم :
چی شده این که تا همین الان ساکت بود !!
یه نگاه کرد گفت آره ولی از دست بعضیا !!
که همه زدن زیر خنده ! تازه فهمیدم سوتی دادم و لو رفتم !!!

ي
يكي همين دور و بر ۱۲ سال پیش
جوک

یه روز که بجای بابام من مغازه بودم وقتی تشنم شد دنبال بطری آبی که بابام همیشه تو یخچال میذاشت گشت
ولی پیداش نکردم مطمئن بودم حتما گذاشته شاید یه بطری جدید باشه که من ندیدمش !
ولی خب هر دفعه که میگشتم یا مشتری میومد یا کاری پیش میومد یادم میرفت ادامه بدم !
شاید یه چند ساعتی گذشت بود که یه نفر اومد و دو تا ایستک خواست و گفت براش باز کن�
منم باز کردمو بهش دادم ولی حس کردم ایستک دومی یه جوری بود !!
طرف رفت و بعد چند لحظه دیگه دوستش برگشت گفت آقا این ایستکه چرا اینجوریه ؟
گفتم چه جوریه ؟
گفت خودت یکم بچش !
گفتم داداش خب من که ایستکو پر نکردم که من فقط میفروشم تازه درشم بسته بود جلوی دوست خودت بازش کردم !
گفتم بده ببینم حالا چطوریه !
یه لیوان آوردم و تا به کم ازش ریختم گفتم این که آبه !!!!
طرف گفت آره شانس ماست دیگه بجای ایستک, کارخونه باسه من آب معدنی زده !!
من یاده بطری آبی که دنبالش میگشتم افتادم حدس زدم کاره بابام بوده !
برگشتم به طرف گفتم اشکال داره داداش کارخونه باست زده, من باست عوضش میکنم !
(هدف ما رضایت مشتری^_^)
(عاقا مورد داشتيم لايك كرده هنوزم زندس بوخدا)

ي
يكي همين دور و بر ۱۲ سال پیش
جوک

یه روز صبح که دانشگاه امتحان داشتم بخاطر علافی ماشین یه خرده دیر رسیدم سر جلسه,
با کلی عجله و بدو بدو رسید وقتی نشستم یه لحظه بغل دستیم رو دید�
خیلی به نظرم آشنا اومد چند بار گوشه چشمی نیگا کردم ولی ...
آخر برگشتم سمتش و خوب که نیگا کردم دیدم معلم هنرستانم بود !!!
یه سلام و علیک مختصر کردم و برگشتم سمت برگه خود�
یه مدتی گذشته بود که متوجه شدم یکی داره آروم صدام میکنه !
سوری ..... سوری .... سوری
وقتی دقت کردم دیدم آقا معلمه با سر اشاره کردم که چی شده ؟
آروم گفت سوال چهار !!!
آقا معلم بود دیگه چیکارش میکردم بهش رسوندم !
)البته من کلاس اون امتحان رو اصلا نرفته بودم نمیدونستم همکلاسیام کیان!(

ي
يكي همين دور و بر ۱۲ سال پیش
جوک

وقت نهار بود صدام کردن که برم , نشستم پای سفره و اولین کارم روشن کردن تلویزیون بود )چشتون روز بد نبینه!(
عجب فیلمی بود )اکشن از اونا که من دوست دارم( حسابی تو بهر فیلم بودم و مابین سکانسا یه لقمه ایم میخورد�
رسید به جایی که یکی از شخصیتا فیلم داشت خودشو به کشتن میداد )از اون صحنه ها که داد میزنن "نرو تو نباید بمیری"(
این وسط منم تو جو فیلم احساس کردم گلوم خشک شده اومدم تقاضای یک لیوان آب کنم که !!!!
)حواسم نبود( یهو برگشتم سمت داداشم داد زدم " آب بده" )واقعا داد زدما, تو مایه های حاجی سیدتو کشتن!(
جالب اینجا بود که کسی تا چند لحظه متوجه داد من نشد )همه تو جو بودن( !!
بعد داداشم بهت زده برگشت طرفم که چته ؟ آب میخوای چرا داد میزنی ؟
تازه اونجا بود که فهمیدم چیکار کردم:-|