با رفیقم رفته بودیم خونه ی اون یکی دوستم ،خودش نبود یهو خواهرش با یه سینی چایی اومد و هرکدوممون یه چایی برداشتیم و قندون هم گذاشت جلومون و رفت. بعد 10 دقیقه اومد و گفت : وااا! شما چرا چاییتونو نمیخورید؟ منم یه قند برداشتم و زدم بالا اومدم که چایی رو بخورم و دوستمم دستشو برد طرف چاییش که برداره ولی قند برنداشت که باز خواهر اون رفیقمون گفت : وااا! شما قند برنمیدارید؟
دوستمم گفت: نه مرسی من قند دارم...
بعد دختره با یه حالت ترحم با گردن کج گفت: آخی..ببخشید نمیدونستم ... میخوایین براتون چیز دیگه ای بیارم؟
رفیقم که مات منو نگاه میکرد برگشت و دختره رو نگاه کرد و مشتشو باز کرد که توش دوتا قند بود و به دختره گفت: خانم! میگم خودم قند دارم!
دوستم o . O
من :-))))))
دختله :-((((