م

میلاد

@بندر کنگ · ۲۵۴ امتیاز

★★★☆☆ ۲ از ۵ (۱۵ رأی)

ب
بندر کنگ ۱۲ سال پیش
جوک

دیروز ناهار مرغ داشتیم بعد من سر سفره همزمان با خوردن داشتم پست های جدید4jokلایک می کردم بعد چند لحظه متوجه نگاه تأسف بار پدرم شدم دیدم داره به تیکه استخون تو دستم نگاه میکنه و بهم گفت:بعد عمری جون کندن به جای مهندس ی سگ دارم تحویل جامعه میدم از فردا باید با مش باقر(دوست بابامه که چوپانه)بیری از گلش مراقبت میکنی
لایک: کار جدیدت مبارکت باشه

ب
بندر کنگ ۱۲ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم چند روز پیش دیدم دختر همسایمون که ی گودزیلای 6،7سالس تو کوچه کنار دیوار نشسته و تو فکره حالا مکاله ی من و اون
من: چرا توفکری سحر خانوم؟
اون: سر ی دو راهی گیر کرد�
من: بگو تا کمک کن�
اون:به نظرت وقتی بزرگ شدم با کسی که دوستش دارم ولی پول نداره ازدواج کنم یا با کسی که دوستش ندارم ولی پول داره؟
من اون لحظه رفتم به دوران کودکی دیدم تو سن 7سالگی فقط به فکر بازی بودم بس حالا چی

ب
بندر کنگ ۱۲ سال پیش
جوک

سال سوم دبیرستان که بودیم ی روز یکی از دبیر هامون نیومده بود ماهم رفتیم دفتر گفتیم توپ والیبال می خوایم ناظم گفت نداریم به جاش ی توپ بسکتبال بهم داد بعد چون نمیشد تا توپ بسکتبال والیبال بازی کرد تصمیم گرفتیم فوتبال بازی کنیم بعد چند دقیقه ناظم و مدیرو معلم ورزش از دفتر بیرون اومدن نمیدونم چرا از اون به بعد به چشم معلولین ذهنی بهمون نگا میکنن

ب
بندر کنگ ۱۲ سال پیش
پیام

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دید�
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی
پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و
می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ...»
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...