ع

عشقم

@aytak kiani · ۲۹۳ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۳۹ رأی)

چ
جوک

ازپادشاه عربستان پرسیدن چی شد که اینجوری شد؟
گفت والا منم نمیدون�
ما هر کاری کردیم رابطمون با ایران به هم بخوره نشد؛
هر بلایی میشد سر مردمشون تو فرودگاه جده و تو منا آوردیم اخم هم نکردن ولی یه عرب از خودمون اعدام کردیم به اینا برخورده!!!
فهمیدم مسائل عربا از مسائل مردم خودشون براشون مهم تره

چ
پیام

نصرت: زندگی مثل یه آدرس یا نشونیه که آدم میخواد به مقصدش برسه اما فقط کافیه یک یا دو کوچه رو اشتباهی بره یا میخوره به بن بست یا گم و گور میشه! نقشه لازمه ! یه نقشه درست و یه راهنمای سر حال و قبراق و وارد ؛ شکر خدا هیچکدومم که الان در دسترس نیست!
رمان گندم - م.مودب پور

چ
جوک

دیروز حوصلم سر رفته بود. یه دفعه دیدم صدای اس ام اس گوشیم اومد با خیال اینکه بازم اس ام اس تبلیغاتیه اهمیت ندادم بعدش دیدم گوشیم داره زنگ میخوره. برداشتم گفتم الو دیدم صدای فین فین میاد. حالا مکالمه رو داشته باشین:
اون:الو سلام (با صدایی که مشخص بود گریه کرده)
من:سلام. خوبی؟ اتفاقی افتاده؟
اون:آره میدونی چیه از همه پسرا بدم میاد!!!
من:چراااا؟ چیشده عزیزم؟
خلاصه تعریف کرد فهمیدم دوس پسرش بهش خیانت کرده حالا کلی درد و دل کرد از بی توجهی مامان باباش گفت از تنهاییاش گفت منم تا میتونستم دلداریش دادم و باهم پای تلفن گریه کردیم آخرش برگشته میگه:
-تو خیلی خوبی مهسا اگه تو نبودی من چیکار میکردم؟
من:قابلی نداره عزیزم هر وقت دلت گرفت بیا پیشم با هم حرف بزنیم.
بعد چن لحظه قیافم اینجوری شد: ؟؟؟
من:ببخشد عزیزم ولی من مهسا نیستم!!
اون:چرا؟ مگه تو مهسا فلانی نیستی؟
من:نهههه
خلاصه طرف خودشو معرفی کرده دیدم اصلا من شخصی با این اسم نمیشناسم آخرش فهمید اشتباهی گرفته تند خدافظی کرد.
حالا امروز دوباره زنگ زده میگه دوس پسرم ازم میخواد ببخشمش حالا چیکار کنم؟
من :ا

s
smilieber ۱۱ سال پیش
جوک

امروز پسر عموی گودزیلام واسم یه داستان تعریف کرد الان شبش از ترس نمی تونم بخوابم !!!!
بخدا دیگه خوش نیس به اینا بگیم گودزیلا چون گودزیلا خودش از اینا میترسه!!!!
الان ساعت دو نیم شبه من با ذکر بسم الله زیر پتو قایم شدم تا جنی جعفر نیاد منو بخوره آی لاو یو فورجوک!!

s
smilieber ۱۱ سال پیش
جوک

عاغا ما یه معلم زیست داریم خدایی خیلی باجنبست هرچی باهاش شوخی میکنیم به غیر از اینکه به دل نمی گیره بلکه خودشم با ما میخنده(خدا از این معلما نصیب شمام کنه) امروز باز کرم ریختنمون گل کرده بود یه دونه از اون بادکنک ها که میشینی روش صدا بد میده رو اوردیم گذاشتیم رو صندلی معلم روکش صندلی هم کشیدیم روش بعد همه عین بچه های خوب نشستیم سر جامون که در واشد و چشتون روز بد نبینه مدیرمون وارد شد ماهم دعا میکردیم که نشینه رو صندلی که متاسفانه نشست و اون صدای مهیب همه رو بهت فرو برد و همه قیافه ها 0_0 بود.
هیچی دیگه انزبات هممون صفر شد شما هم هرشب دندوناتونو مسواک بزنید.

گ
پیام

گریه کن تو میتونی پیش اون نمیمونی
اون دیگه رفته بسه تمومش کن
گریه کن ته خطه عشق تو دیگه رفته
تو دلش یکی دیگه نشسته تمومش کن
دوستان هنوزم باورم نمیشه مرتضی پاشایی فوت کرد
خیلی زود رفت خیلی زود
اشکالی نداره حداقل الان جای بهتریه اون بالا پیش خدا

A
Aytak ۱۱ سال پیش
پیام

خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده، قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید .
ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند اسم این موجود  “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد، بار اولی که با این موجود عجیب رابطه  برقرارکردم  روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود، رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری  پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد، انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم، تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد!
فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم، تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم: اطلاعات لطفا.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
“انگشتم درد گرفته…” حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد
پرسید: مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید: خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.
او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند، ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی  می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم… دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم، در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم، احساس می کردم که  “اطلاعات لطفا”  چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد. سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد، ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا! صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم:  پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت:  تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم، پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت:  لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم، یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات،  گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟ گفتم:  بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت:  صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته
یادداشتش کردم  که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
“به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند..” خودش منظورم را می فهمد…

A
Aytak ۱۱ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم اول راهنمایی که بودم اولای سال تو حیاط مدرسمون شلوغ کرده بودم بعدش ناظممون منو صدا کرد دفتر و اسممو پرسید منم اسم یکی از همکلاسی هام که ازش خوشم نمیومد رو گفتم اونم گفت پنج نمره از انظباطم رو کم میکنه بعدش منم با یه قیافه خبیث از دفتر اومدم بیرون بعدش ترم اول که کارنامه هامون رو دادن از انظباط همون دوستم دو نمره به خاطر من کم شده بود الان جالب اینجاس همون بهترین دوستمه و خبر نداره من چیکارش کرده بودم^-^