تدی دانیلز (لئوناردو دی کاپریو) : ببخش منو عزیزم .
من اینو دوست دارم ، چون تو بهم دادیش ...
اما واقعیت اینه که ، این یه کراوات آشغالیه زشته ... !!
فیلم Shutter Island 2010
@baaran · ۱۰۸ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۲۳۰ رأی)
تدی دانیلز (لئوناردو دی کاپریو) : ببخش منو عزیزم .
من اینو دوست دارم ، چون تو بهم دادیش ...
اما واقعیت اینه که ، این یه کراوات آشغالیه زشته ... !!
فیلم Shutter Island 2010
سوئینی تاد (جانی دپ) : تنها دو دسته آدم روی زمین هستن ...
عده ای که پاشون رو میذارن جایی که باید بذارن ،
و عده ای که پاشون رو میذارن روی صورت بقیه ...
فیلم 2007 Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street
نویسنده : استفان سندهایم، هیو ویلر، کریستوفر باند، جان لوگان
.
.
.
بچه ها بهتون پیشنهاد می کنم این فیلمو ببینین ، خیلی توپه ;)
چطور میشه به کسی اعتماد کرد که هم کمربند می پوشه و هم بند شلوار؟
یارو حتی به شلوار خودشم اعتماد نداره ... !!
فیلم Once Upon A Time In The West 1968
نویسنده : سرجیو لئونه، سرجیو دوناتی، برناردو برتولوچی، داریو آرژنتو
توکو : خدا با ماست، چون از یانکی ها متنفره ...
بلوندی : نه. خدا با ما نیست، چون از احمق ها هم متنفره ...
فیلم خوب، بد، زشت 1966
نویسنده : سرجیو لئونه، لوچیانو وینسنزونی
از کسانی که از عشق، بلند پروازی و جامعه، روی گردانده اند، پرهیز کنید.
آن ها انتقام کناره گیری شان را از ما خواهند گرفت.
امیل سیوران
دختر همسایه : من از گلدون های شما خوشم میاد.
سرپیکو : گلدون های منو دوست داری؟
دختر همسایه : خب آره. گلدون ها تون رو دوست دارم.
سرپیکو : می دونی در این باره چی میگن؟
دختر همسایه : نه. چی میگن؟
سرپیکو : اگه زنی گلدون های مردی رو دوست داشته باشه، حتما خودشم دوست داره ...
فیلم Serpico 1973
وقتی یک رابطه تمام می شود، باید تمام شدنش را پذیرفت ...
نه اینکه آنقدر ادامه اش داد که با تحقیر یا خیانت تمام شود ...
محمود دولت آبادی
ویلیام ترنر : چطور می تونیم به جزیره ای برسیم که کسی نمی تونه پیداش کنه؟ اونم با قطب نمایی که کار نمی کنه … !!
آقای گیپس : درسته، اون قطب نما شمال رو نشون نمیده. ولی ما هم قصد نداریم به شمال بریم، مگه نه ؟!
فیلم دزدان دریایی کارائیب 1 (نفرین مروارید سیاه)
همیشه نگران منی ...
تا گرسنه نمان�
که شیشه عینکم تمیز باشد
و شب ها زود بخواب�
اما من فقط نگران یک چیزم ...
تو روزی نباشی
نیما معماریان
من اگرچه سه نفر رو کشتم، اما مستحق سرزنش نیستم، ولی تو هستی. چون تو منو لو دادی ...
و موضوع ناراحت کننده اینه که، هنوز یه قسمتی از "من" هست، که نمیتونه باور کنه تو این کارو کردی. هنوز یه قسمتی از "من" هست، که عاشق توئه ...
اما نگران نباش، من باهاش کنار میام. من به یه احساسِ کوچیک، مثل عشق، اجازه نمیدم که منو از کشتن تو منصرف کنه ...
دیالوگ رمان murder maker
دانشگاه، پر از آدماییه که فکر می کردن با دانشگاه رفتن به جایی می رسن ...
اما الآن کجا هستن؟! توی دانشگاه !!
فیلم Reba 2001
انسان ها تنها موجوداتی هستند که ادعا می کنند خدایی وجود داره ...
و تنها موجوداتی هستند که طوری رفتار می کنند، انگار اصلا خدایی وجود نداره ...
فیلم The Rum Diary 2011
نویسنده : بروس رابینسون
در مهمانی چای، کلاهدوز دیوانه از آلیس می پرسد : نظری داری درباره اینکه چرا کلاغ شبیه میز تحریر است ؟!
وقتی آلیس از کلاهدوز می خواهد خودش جواب معما را بدهد، کلاهدوز می گوید : کوچک ترین نظری در این باره ندارم !!!
فیلم آلیس در سرزمین عجایب
حس می کنم دارم واسه زندگی ای مبارزه می کن�
که فرصت زندگی کردنشو ندارم !!
فیلم Dallas Buyers Club
نویسنده کریگ بارتن ، ملیسا والاک
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس کهنه و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش، تیغه چاقو را لمس می کرد که به یک باره، پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواهم.
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی می خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباس های ژنده از او پرتقال مجانی می گرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایت کار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایت کار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگه داشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان. سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت. بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد.
رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود، رفت.
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پول های خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد.
وارد مغازه شد. با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم. آخه، آخه فردا تولد پدرم هست … .
مغازه دار میگه : به به. مبارک باشه. چه جوری باشه؟ چرم یا معمولی، مشکی یا قهوه ای؟
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره. فقط … ، فقط دردش کم باشه !
وحید :
تفاهم واسه چیزیه که پولشو داشته باشی ...
وقتی پولشو نداشته باشی میشه سوئ تفاهم ...
دیالوگ سریال پژمان
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هر کسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل میشه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.
کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده… حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد: اون نیست… همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.
کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم ... !!
یکی از دیالوگ های رمان "رکسانا" :
(بعد از صحنه فیلم برداری)
ترمه : خب، بازیم چطور بود آقای منتقد ؟
مانی : واقعا عالی بود. کاشکی نیکولاس کیج و نیکول کیدمن هر دو اینجا بودن. نیکولاس بازی کامبیز رو میدید، و نیکول بازی تو رو میدید، بعدش با خجالت برمیگشتن هالیوود و دیگه هم سرشونو جلوی مردم بلند نمیکردن!!! من اگه هیآت داوران بودم، جای سیمرغ بلورین، چهل مرغ بلورین به شما میدادم!! تازه برای این بازی چهل تا کمه، دروغ نگفته باشم، برای همین یه صحنه، هفتاد یا هشتاد تا مرغ لازمه!!! اونوقت میگن چرا سینمای ایران گیشه نداره، خب به هنرپیشه ها مرغ نمیدن بخورن جون بگیرن و درست بازی کنن!!!!