ف

فتانه

@09173153716 · ۲۳۵ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۶ رأی)

گ
پیام

این داستان واقعی است
امروز روز دادگاه بود و منصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبيه دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.آنها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد. دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستاده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.
بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت . منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند.
يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد. ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت. در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود. اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد و ژاله رو كور و لال کرد.
منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند. بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت. ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد. منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند و منصور را براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش.حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد. يه شب كه منصور و ژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني و من ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.
بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق و ازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد و سيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت و رفت. و منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد . ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد منصو گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي..منصور با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد.
وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي وگفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود.

گ
پیام

زمین خوردن بار سو�
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد
شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه اخلاقی داستان: کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

گ
پیام

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد. یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد. نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان “نامه ای به خدا” نگهداری می شود. مضمون این نامه:
نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید مسجد خانه ی خداست، پس بهتره بگذارمش توی مسجد.
می رود به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه! او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی “نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست” ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه.
ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:نامه ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند. پس ما باید انجامش دهیم و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود!

گ
پیام

بالاخره یه روزی دست کودک درونمو میگیرم و به هوای بستنی و پارک میبرمش بیرون .....اونوقت تو یه فرصت مناسب دستشو ول می کنم تا گم بشه !...خودمم سریع از اونجا دور میشم و بر میگردم .....
اره...اخرش همین کارو می کنم تا دیگه انقد بچه بازی درنیاره و منو نخندونه,انقد شوخی نکنه,طوری وانمود نکنه که انگار خوشی زده زیر دلم...
.....اینجا اگه بخندی ,شوخی کنی و جدی بازی در نیاری ,جدی نمیگیرنت و ادم حسابت نمی کنند ...عین برج زهر مار باشی خیلی بهتره,هرچی تلخ تر ,بهتر........
مردم از بس چوب ندانم کاری ها و بچه بازیهای کودک درونمو خوردم !.........
اصلا همین فردا میبرمش پارک!!

گ
پیام

خدایا!...
می دونی دارم به چی فکر میکنم؟!...
به این که چقدر خوبه که تو جای خودت هستی ...درسته که بعضی وقتا ارزو به دل میمونم و ازت گلایه میکنم ؛اما...
جز توهیچکس نمی تونه انقدر خوب خدایی کنه...
خداجان...در عجبم از ادم هایی که هر اشتباهی کنن انتظار دارن زود بخشیده بشن و خطاهاشون ندید گرفته بشه اما خودشون نمی بخشن یا خیلی سخت از گناه دیگری می گذرن......
اگه اینا جای تو بودند....چی می شد؟؟!......
شاید بهشت اندازه ی یک سوییت 50متری هم جا نداشت!!...
خدایا...چقدر خوشحالم که جای خودت هستی.....^_^

گ
جوک

بعضى اذيتاي بامزه هم هس مخصوص باباهاس
مٽلا وقتى تواتاقت دراز کشيدى, گيج خوابى,اسمتوصداميکنه برى براش چايى بريزى,حالا فلاسک چاى وهمه چى دم دستشه ها ولى ميگه ميخوام تو برام بريزى!
يامٽلا وقتى خسته اي و بابا داره يه برنامه اى رونگاه ميکنه که توقبلا چن بار ديدى, اصرار ميکنه بيا بشين پيشم باهم ببينيم
گاهى وقتاهم باکنترل تلويزيون يه وجب فاصله داره ولى تورو از خواب بيدار مىکنه تا کنترل تلويزيونو بدى دستش,بعدم بهت ميخنده
ىه وقتاىى هم هست که داره تنهايى غذا ميخوره صدات مىکنه تورو از پاى اىنترنت يا از تو رختخواب ميکشه بىرون ميگه بيا باهم غذا بخوريم,حتي اگه بگى سيرى, ميگه پس بيا پيشم بشين تا غذابهم بچسبه!!
خوب...شما بگين,ادم ميتونه قربون همچين باباهايى نشه?!
خدايا به همه ي اونايي كه سايه ي پدر بالا سرشون نيست صبر بده و به اونايي كه اين موجود عزيز رو تو زندگيشون دارن كمك كن قدرشونو بدونن و تکیه گاهشونو براشون نگه دار...

گ
جوک

داداشم یه دوست خارجی داره شیراز ادبیات می خونه ؛چن وخ پیش در سو دانشگاشو ول کرده برگشته ؛به داداشمم گفته باید برگردم چون یه مشکل خانوادگی برام پیش اومده...حالا چن روز قبل ای میل زده ؛سگم فوت کرده بود!!!
ما که پوکیدیم از خنده ؛داداشمم میگه بذار بهش بگم واسه سگ نمی گن فوت کرده میگن سقط شده!
گفتم یه وخ همچین حرفی نزنیا...مشکل خانوادگیشونه؛یه وخ بهش برمیخوره ناراحت میشه !!

گ
جوک

فانتزيم اينه: اونى که پستامو تاييد نمى کنه زيرشم مى نويسه "بيشتر تلاش کن"رو گير بيارم,دست وپاشو ببندم! بندازمش توى گونى!,يه وزنه ى 50کيلويى هم بهش ببندم بندازمش تو باتلاق!
بعد همين طور که داره دست وپا ميزنه,دادبزنم: بيشتر تلاش کن!بيشتر تلاش کن!
توضیحات: البته اون تيکه از گونى که جلوى صورتشه رو قيچى مى کنم تا قيافه شو تو اون لحظه ببینم!!!
خخخخخ

گ
جوک

ايا مى دانستيد ?!
روزانه به طور متوسط 12 کودک به پدر ومادر اشتباهى تحو يل داده مى شوند !!!
هيچى ديگه...
خواستم بگم شمايي که دارى مى گى والدينتون از توجوق پيداتون کردن يا ميگى برم دنبال پدر مادر واقعيم! ...حتما همین کارو بکن,چه بسا جزو اون 12 نفر باشى!...
جدى ميگم! چرا مى خندى!? يهو ديدى شوخى شوخى جدى شد!!!
حالا ببين!

گ
جوک

واکنش يکى از مرداى فامیلمون بعد از ديدن دخدراى کليپس به سر:
اين دخترا جديدا دو تا کله دارن!,ادم بخواد باهاشون حرف بزنه, نمى دونه دقيقا کدوم يکيشو مخاطب قرار بده!!~_^
توضيح:"اقا دختر اصفهانى راس ميگه ما با اين که خودمون دختريم ولى جاى اين که خودمونو با کليپس مسخره کنيم; کليپسو مسخره مى کنیم!! "

گ
پیام

در جواب به سوال دوستمون که پرسيده بودن عشق ينى چى???
عشق ينى اين که اونو با هرکسی مقایسه مى کنى همه در برابرش کم ميارن و از نظر تو اون از همه سرتر وبالاتر باشه...عشق ينى وقتى دلتو مى شکنه و بهت بد مى کنه; ازش ناراحت مى شى اما وقتى مى بينيش هر چى نگاه مى کنى هيچ دلیلى پيدا نمى کنى تا ازش بدت بياد,يعنى نمى تونى دوستش نداشته باشى...
عشق ينى همچين حسايى

گ
جوک

اهاى شمايى که مى گين تو حموم جن هس,وقتى شب مى خايم بريم دسشويى جن هست,زير تخت ,توکمد جن داره,شبا گوشه اتاق جن هست که داره نگامون مى کنه!
خواستم بگم پس اون جن هايى که شبا وختى مى خوابين موهاتونو نوازش مى کنن يا اگه پاهاتون بيرون از پتو باشه قلقلکش مى کنن ..پ اونا چى?!?!!
اونا ادم نيستن?! خخخخخخخخخخخ