خ

خانم گل!

@خانم گل جون · ۱۵۳ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲۷۵ رأی)

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

قای بابو به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود.
مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن.»چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای بابو بد جوری به درد سر افتاده بود. در ناامیدی کامل، آقای بابو به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود:
«همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.»
آقای بابو یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد.
یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت، آقای بابو بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود:
«تغییر ساختار بده و برنامه ریزی دوباره انجام بده.»
آقای بابو به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند. بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد. آقای بابو به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد. پیغام این بود:
«سه پاکت نامه آماده کن و وسایلت را جمع کن .»

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

شغالی مرغی از خانه پیر زنی دزدید. پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد میکرد : ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد . شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجّب و غضب به پیر زن دشنام داد . در آن میان روباهی به شغال رسید و گفت : چرا این قدر بر افروخته ای ؟ گفت : ببین این پیرزن چه قدر چقدر دروغگو و بی انصاف است . مرغی را که یک چارک هم نمیشود دو من میخواند . روباه گفت : بده ببینم چه قدر سنگین است ! وقتی مرغ را گرفت روی به گریز نهاد و گفت : به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند .

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

مردی از فقیهی پرسید : من هنگامی که جهت غسل در نهر آب فرو می روم و سه مرتبه تکرار می کنم و یقین نمی کنم که آب تمام بدن را فرا گرفته یا نه چه چاره سازم ؟
فقیه گفت نماز نخوان.
آن مرد با تعجب گفت: از کجا می گویی ؟
فقیه گفت از قول رسول اکرم (ص) که فرمود: " واجبات از دیوانه برداشته شده تا موقعی که از دیوانگی خارج شود. "
هر کسی که سه مرتبه درآب فرو رود و یقین نکند که غسل کرده مجنون است.

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

یك پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده به اين شرح:
اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران از من توقع داشتن
حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کرد�
حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند عنوان كن�
حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کرد�
حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم...

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود
جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد
جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد
جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا ، مایوس و ناامید از خاورمیانه بازگشت .
دوستی از وی پرسید : چرا در کشور های عربی موفق نشدی ؟
وی جواب داد : هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم . اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم . لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم . بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم :
پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود .
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد .
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد .
پوستر ها را بترتیب در همه جا هایی که در معرض دید بود چسباندم .
دوستش از وی پرسید : آیا این روش به کار آمد ؟
وی جواب داد : متاسفانه من نمی دانستم عرب ها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم ، سپس دوم و بعد اول را دیدند ...
نتیجه اخلاقی : همیشه مخاطب خود را بشناسید و در ارزیابی های خودتون ، فرهنگ ، رسوم و حتی زبان آنها را در نظر بگیرید !

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد . این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد . اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند .
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند .
در اولین طبقه ، بر روی دری نوشته بود : " این مردان ، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند . "
دختری که تابلو را خوانده بود گفت : " خوب ، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند ؟ "
پس به طبقه ی بالایی رفتند ...
در طبقه ی دوم نوشته بود : " این مردان ، شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند . "
دختر گفت : " هوووومممم ... طبقه بالاتر چه جوریه ... ؟ "
طبقه ی سوم : " این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند . "
دختر : " وای ... چقدر وسوسه انگیز ... ولی بریم بالاتر . " و دوباره رفتند ...
طبقه ی چهارم : " این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند . دارای چهره ای زیبا هستند . همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند . "
آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند ...
دختر : " وای چقدر خوب . پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه ؟ "
پس به طبقه ی پنجم رفتند ...
آنجا نوشته بود : " این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند ! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم ! "

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

چنین حکایت کنند که : روزی سعدی از دیاری به دیاری میرفت و در راه چشمش به زمین افتد . جای پای یک مرد و یک شتر را دید که از جلو او رد شده بودند .
بعد در یک طرف راه ، مگس و طرف دیگر ، پشه دید .
پیش خود گفت : یک لنگه بار این شتر ، عسل بوده و لنگه ی دیگرش روغن .
باز نگاهش به خط راه افتاد . دید علف های یک طرف جاده خورده شده .
پیش خود گفت : یک چشم این شتر کوره بوده ، یک چشم بینا .
از قضا خیال های سعدی همه درست بود و ساربانی که از آنجا گذشته بود ، به خواب رفت و وقتی که بیدار میشود ، میبیند شترش رفته است .
او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید .
پرسید : شتر مرا ندیدی ؟
سعدی گفت : یک چشم شترت کور نبود ؟
مرد گفت : چرا
سعدی گفت : بارش عسل و روغن بود ؟
مرد گفت : چرا
سعدی گفت : من ندید�
مرد ساربان که نشانی ها را درست شنید ، ابرو در هم کشید و گفت : شتر مرا تو دزدی ، همه ی نشانیها را هم درست گفتی
بعد با چوبی که در دست داشت ، شروع کرد به زدن سعدی ، سعدی تا آمد بگوید من از روی جای پای او و علامت ها متوجه شدم ، چند ضربه از ساربان تازیانه خورد . وقتی مرد ساربان متوجه حرف های سعدی شد که او شتر را نزدیده راه افتاد و رفت .
سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت :
سعدیا چند خوری چوب شترداران را تو شتر دیدی ؟ نه جا پاشم ندیدی

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟
سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟
افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی که شاهد این صحنه بود او را صدازد وگفت من علت را میدانم، زمانی که تو سه سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!
فلسفه ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!
آیا شما هم این نیمکت را در روان خود ،خانواده و جامعه مشاهده میکنید؟

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن. کلاغه سفارش چایی میده. چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار!
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه: دلم خواست، پررو بازیه دیگه پررو بازی!
چند دقیقه میگذره… باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده، باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار.
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه: دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی!
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره، خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه …
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن. قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار!
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه: دلم خواست! پررو بازیه دیگه پررو بازی!
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون. خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه.
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری!!!
نکته مدیریتی: قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

پيرمرد و پيرزني بسيار سالخورده روبروي تلويزيون و بر روي كاناپه قديمي اي نشسته اند. در تاريكي نسبي اتاق، نور آبي رنگ لرزان تلويزيون بر روي صورتشان بازي مي كند. در پشت سرشان چندين عكس قديمي و جديد به چشم مي خورد. عكس قهوه اي رنگي كه آن دو را در جواني و لباس عروس و داماد نشان مي دهد. عكس بعدي متعلق به اين زوج جوان و نوزاديست كه در آغوش زن جوان جا خوش كرده. عكسي ديگر، زني جوان را نشان مي دهد با لباس سفيد عروسي كه بر خلاف عكس اول بسيار خوش رنگ و لعاب است.
پيرزن و پيرمرد محو تماشاي برنامه اند. گويي حتي پلك نمي زنند. پيرزن هر از چند گاهي بلند بلند مي خندد و نگاهي به ساعت قديمي آويزان شده بر روي ديوار مي اندازد. پيرمرد در سكوت تلويزيون را نگاه مي كند. پس از چند دقيقه، پيرزن دوباره به ساعت نگاه مي كند. حال عقربه متوسط ،عدد 30 را نشان مي دهد. سمعك را از گوشش خارج مي كند و به سمت پيرمرد دراز مي كند. پيرمرد سمعك را گرفته، نگاهي به ساعت مي اندازد و سمعك را در گوشش فرو مي كند. پيرمرد گه گاهي قهقه اي سر مي دهد و پير زن در سكوت به تماشاي تلويزيون ادامه ميدهد!

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

دو سه سال پیش توی دانشگاه با سعید آشنا شدم. هر دقیقه با هم بودیم. چهار سال دانشگاهو طولش دادیم و هی تنظیم خانواده و معارف و وصایا رو می افتادیم تا بیشتر پیش همدیگه باشیم. خلاصه علیرغم میل باطنی مون و اسرار خونواده ها مجبور شدیم دانشگاه رو تموم کنیم. سعید همین که درسش تموم شد سعی کرد یه کاری پیدا کنه تا بیاد خواستگاریمو منو ببره خونه بخت. اما مگه کار پیدا می شد؟
خلاصه به هر دری که زد هیچ پخی نشد تا اینکه دیگه داشت از گرسنگی می مرد. دیگه حتی مامانشم باهاش قهر کرده بود. این شد که پاشد رفت دبی و شد خواننده.
چند ماه بعد یه نامه برام فرستاد به شرح زیر:
سلام دختر حاضر جواب
خوبی؟ از اونجا که من از این وضعییت خیلی خسته شدم و دوریتو نتونستم تحمل کنم، مجبور شدم بهت خیانت کنم. اونم نه یه بار، سه بار. هرچی فکر کردم دیدم نمی تونم با تو حتی واسه چند ثانیه زندگی کنم. پس خیلی آروم و منطقی باش و دست به کار خطرناکی هم نزن. آدرس من پشت پاکت هست. خواهشا عکس هامو برام بفرست.
خدانگهدار- سعید
من هم به دوست و آشنا و همسایه و غریبه گفتم هرچی عکس از داداش و پسر عمو و پسر خاله و دوس پسراشونو و شوهرای ماماناشون و دوستای اجتماعیشونو just friendهاشونو ... داشتن واسم آوردن.
منم همه رو گذاشتم تو یه جعبه ، با یه نامه فرستادم واسه سعید. تو نامه نوشته بودم:
ببخشید سعید جان. هرچی فکر کردم چهرتو به یاد نیاوردم. بی زحمت خودت عکستو بین عکس دوس پسرای چند ماه اخیرم پیدا کن و بقیه رو پس بفرست!

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

بانوی باحجابی داشت در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تمام شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار زنی بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود.
صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت.
اما خواهر باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی شود!
بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم و این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن!»
خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت:
«من جد اندر جد فرانسوی هستم… این دین من است و اینجا وطنم… شما دینتان را فروختید و ما خریدیم!»

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان روبروی او چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده به زنم می گویم که آنها را به تو دادم گمان می کنم خوشحال شود.
دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

دو راهب در سفر بودند که به کنار رودخانه ای رسیدند انجا دختری را دیدند که لباس نو و زیبایی به تن داشت در ان نزدیکی پلی نبود او که نمیخواست لباس هایش کثیف شود در گوشه ای ایستاده بود یکی از راهب ها دختر را بر دوش گرفت و به انطرف رودخانه برد سپس دو راهب از دختر جدا شدند و به راه خود ادامه دادند.
پس از ساعتی ان راحب دیگر با گلایه گفت: لمس کردن زن برخلاف ایین ماست نو چطور توانستی بر خلاف قوانین راهبان عمل کنی و مرتکب چنین گناه بزرگی شوی؟
راهبی که دختر را بر دوش گرفته بود لحظه ای درنگ کرد سپس گفت: من او را یک ساعت پیش کنار رودخانه بر زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز او را بر دوش داری؟

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن كوچكي را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد ."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
جوک

یـــه مـخاطـــــب قـــد کــوتـــاهـــم نـــداریـــم بـــهــش بــگـــیـــم مـــهــم نـــیــســـت قـــدت کـــوتـــاهـــه مــهــم ایـــنــه کـــه بـــا نــیــم وجـــب قـــدت روزگـــارمـــو ســیـــاه کـــردی کــوتـــولـــه!! *^_^*