در يكي از شب هاي سرد زمستان، يك نفر با مرد فقيري برخورد كرد، مرد فقير به سوي او دست دراز كرد و صدقه خواست.
ولي آن شخص بعد از كمي جستجو در جيب هايش پولي نيافت.
فقير همچنان خيره به او بود و انتظار مي كشيد و خوشحال از اينكه قرار است به او كمك شود.
آن شخص ناراحت و پريشان شد از اينكه پولي نيافته تا به او كمك كند،
در همين حال دستان سرما زده مرد فقير را گرفت و رو به او گفت: " برادر عزيزم پولي ندارم كه به تو كمك كنم، مرا ببخش "
فقير در حالي كه به او خيره شده بود، بغض كرد و گفت:
" تو بزرگترين هديه را به من داده اي، تو مرا برادر خطاب كردي و اين از همه چيز براي من با ارزشتر است "