خ

خانم گل!

@خانم گل جون · ۱۵۳ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲۷۵ رأی)

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

در يكي از شب هاي سرد زمستان، يك نفر با مرد فقيري برخورد كرد، مرد فقير به سوي او دست دراز كرد و صدقه خواست.
ولي آن شخص بعد از كمي جستجو در جيب هايش پولي نيافت.
فقير همچنان خيره به او بود و انتظار مي كشيد و خوشحال از اينكه قرار است به او كمك شود.
آن شخص ناراحت و پريشان شد از اينكه پولي نيافته تا به او كمك كند،
در همين حال دستان سرما زده مرد فقير را گرفت و رو به او گفت: " برادر عزيزم پولي ندارم كه به تو كمك كنم، مرا ببخش "
فقير در حالي كه به او خيره شده بود، بغض كرد و گفت:
" تو بزرگترين هديه را به من داده اي، تو مرا برادر خطاب كردي و اين از همه چيز براي من با ارزشتر است "

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

مقيم لندن بود، تعريف مي كرد كه يك روز سوار تاكسي مي شود و كرايه را مي پردازد. راننده بقيه پول را كه برمي گرداند ۲۰ سنت اضافه تر مي دهد!
مي گفت :چند دقيقه اي با خودم كلنجار رفتم كه بيست سنت اضافه را برگردانم يا نه؟ آخر سر بر خودم پيروز شدم و بيست سنت را پس دادم و گفتم آقا اين را زياد دادي …
گذشت و به مقصد رسيديم . موقع پياده شدن راننده سرش را بيرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسيدم بابت چي ؟ گفت مي خواستم فردا بيايم مركز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز كمي مردد بودم. وقتي ديدم سوار ماشينم شديد خواستم شما را امتحان كنم . با خودم شرط كردم اگر بيست سنت را پس داديد بيايم . فردا خدمت مي رسيم!
تعريف مي كرد : تمام وجودم دگرگون شد حالي شبيه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالي كه داشتم تمام اسلام را به بيست سنت مي فروختم …

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

کسی در بستر احتضار بود. فردی را در هیبت غریبی دید. مریض گفت: شما که هستید که بدون خبر سرزده وارد شدید؟
گفت: من مرگم. سرزده هم وارد نشده ام. بیست سال پیش اشتهایت کم شد من بودم که خبرت کردم. سال بعد دندان هایت شروع به ریختن کرد، خبر من بود. خوابت کم شد، توانت تحلیل رفت و لاغر و نحیف شدی. همه این ها خبرهایی بود که من برای ورود خود می دادم. شما کوتاهی کردید که تا به حال متذکر نشده اید.

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

تــنــهــایــی یــعــنـــی:
ســاعــت 8 شــبــم کــه خــوابــت بــیـــاد مــســـواکــتــو بــزنــی و آروم بـــری یـــه گـــوشـــه و بــخـــوابـــی چــــون دیـــگــه کـــســی نــیــســت کـــه ســـاعــت10 ونــیــم بــهــت اس ام اس بــزنـــه و بـــیـــدار بـــمـــونــه و گــوشــیــشــو دســتـــش بـــگــیـــره تـــا بـــخـــوابـــی...
تـــنـــهـــایـــی یـــعــنـــی اگـــه اون نــیــســت یــعــنــی هــیــچـــکـــی نــیــســـت هــیــچــکــی...

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

خانم حمیدی ، برای دیدنِ پسرش به محلِ تحصیل اون یعنی لندن رفت !
اونجا بود که متوجه شد یه دخترِ انگلیسی با پسرش هم اتاقیه !
مثلِ همه ی مامانای مسئولِ ایرانی کلی مشکوک شد ،...
اما مسعود گفت : من میدونم چه فکری میکنی مامان !...
...ولی ویکی فقط هم اتاقیه منه !
یه هفته بعد از برگشتن مامانِ مسعود ، ویکی به مسعود گفت :
از وقتی مامانت رفته قندونِ نقره ی من گم شده !
یعنی مامانت اونو برداشته ؟
مسعود گفت : غیرممکنه ولی بهش ایمیل میزنم !
تو ایمیل خودش نوشت :
مامان عزیزم ! من نمیگم شما قندونو از خونه ی من برداشتی ،
و درضمن نمیگم که برنداشتی ! اما واقعیت اینه که از
وقتی شما رفتی تهران قندون گم شده !
با عشق ... مسعود !
روز بعد ایمیل مادرِ مسعود :
پسر عزیزم! من نمیگم تو با ویکی رابطه داری،
و در ضمن نمیگم که رابطه نداری !
اما واقعیت اینه که اگه اون حداقل یه شب تو تختخوابِ خودش میخوابید ، حتما تا حالا قندونو پیدا کرده بود !
با عشق ... مامان !

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.
بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.
بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟
بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.
داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.
داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد. دوستان ملا گفتند: «ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.»
ملا قبول کرد. شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: «من برنده شدم و باید به من سور دهید.»
گفتند: «ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟»
ملا گفت: «نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.»
دوستان گفتند: «همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.»
ملا قبول کرد و گفت: «فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.»
دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود. گفتند: «ملا، انگار نهاری در کار نیست.»
ملا گفت: «چرا ولی هنوز آماده نشده.»
دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: «آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.»
دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.
گفتند: «ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.»
ملا گقت: «چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.»
شرح حکایت:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید!

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.
پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت رادوست داری!؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او
جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.
در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و
دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.
در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس
را در زندگی تجربه خواهید کرد.
سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید...

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.
زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».
آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

نـــفـــریــــن بــــه تــــو ای غـــریــــبـــــه...!
بــــه تـــــو کــــه روزی اشــــنــــا تــــریــــن لـــحـــظــــه هــــام بـــــودی...!
ســــکــــوت خـــســـتــــه و قـــلـــب شـــکــســـتــــم رو بـــبـــیــــن بــــا مــــــن چـــــه کـــــردی...؟
جــــواب یــــک عـــشــــق صــــادقــــانــــه و پـــــاک ایــــنــــه؟

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

وقــتـــی دلــتــنــگ کــســـی هـــســـتـــی کـــه هـــوای دلـــتـــو نـــــداره
بــــارون بـــهـــانـــســـت...شــــــب بـــهـــانـــســـت...دم غـــروب بـــهـــانــســت...
دیــدن دو تــــا دســـت قـــفـــل شــــده بـــه هـــم بـــهـــانـــســـت...شـــنـــیــــدن عــــروســــکـــم از زبــــون هـــرکـــی بـــهـــانـــســت...
دیـــدن مــحـــبـــت مـــادر بـــه بـــچـــش تـــو تــاکـــســـی بــهــانــســـت...
شنیدن آهنگ خاطرانگیز بهانست...
واسه من دیدن فسنجون والیبال رنگ طوسی همه اینا بهانست
تا اشک چشات جمع شه و سریع پاکش کنی!

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کرد ، رو کرد به جوان و با ذوق گفت : چه حلقه ی قشنگی !!! نگاه کن ، اندازه انگشتمه ، فکر نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی ؟! یکدفعه لحن صدایش عوض شد ، انگار چیزی یادش آمده بود ؛ آرام گفت : پدرم نامه هایت را دید ، حالا دیگر همه چیز را میداند. اما تو نگران نباش ، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی و دلش را به دست بیاوری حتما موافقت میکند. دل کوچک و مهربانی دارد.
من که رفتم ، دسته گل را بردار و به دیدنش برو ، راحت پیدایش میکنی … چند قطعه آنطرف تر از تو ، کنار درخت نارون ، مزارش آنجاست …

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

شیخ محمد تقی بهلول، بعد از 36 سال تبعید و بازگشت به ایران در پاسخ به رییس ساواک در مورد ترس از مرگ چنین گفت:
کسی که بعضی اقوامش در مشهد باشند و بعضی در تهران
برایش فرق نمیکند در مشهد زندگی کند یا در تهران ؛ من الان همین حال را دارم
پدر و مادر و خواهر و بعضی دیگر از عزیزانم به آن عالم رفته اند و بعضی دیگر در این دنیا هستند برای من فرقی ندارد این عالم باشم یا آن عالم.
هر جا باشم پیش اقوام و خویشان خود هستم ...

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

وسط شهری یه چاهی بوده، ‌هی ملت می‌افتادن توش،‌زخم و زیلی می‌شدن. میان تو شهرداری یک جلسه برگذار می‌کنن که واسه این مشکل یک راه حلی پیدا کنن. یکی از مهندسا پا میشه میگه: یافتم! ما یک آمبولانس می‌گذاریم بغل این چاه، ‌هرکی افتاد توش رو سریع ببره بیمارستان. ملت همه هورا می‌کشن..آفرین! ایول! دمت گرم!‌ یک مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق که همتون نفهمید!‌ آخه اینم شد راه حل؟! ملت میگن، خوب تو میگی چی‌کار کنیم؟ یارو میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، که بدبخت جون داده. ما باید یک بیمارستان کنار این چاه بسازیم، که همه بهش سریع دسترسی داشته باشن! ملت دیگه خیلی حال می‌کنن، کف می‌زنن سوت می‌کشن، که ایول بابا تو چه مخی داری!‌ یهو یه مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق هرچی بهمون میگن خر، حقمونه! آخه این شد راه حل؟! این همه خرج کنیم یک بیمارستان بسازیم کنار چاه که چی بشه؟ مردم تعجب می‌کنن،‌میگن: خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا این که واضحه، ما این چاهو پر می‌کنیم، میریم نزدیک یک بیمارستان یک چاه می‌زنیم!

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

پیرزنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قد�
میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً...
شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت
توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخری رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما
داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن ازدنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟
همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود
که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

تــنــهـــایـــی یـــعــنـــی :
وقــتـــی تــب داری و چـــشـــات و لـــپــــت از تـــب قــــرمــــز شــــده آروم پـــتـــوتـــو ورداری و بــــری یــــه گـــوشــــه بــخــوابــــی و مـــنــتـــظــــر اس ام اس :
الــــانــــم تــــب داری عــزیــــز دلــــم؟پـــاشــــو بــــرو دکـــتـــــر! بـــرو وبـــیـــا بــــه هـــم اس ام اس مـــیـــدیــــم تـــا خـــوابـــت بـــبــــره فـــردام مـــیـــام بـــبـــیـــنـــیـــم هــــمـــو!!
نــــبــــاشــــی!!!
تنهایی یعنی اون نفهمه تو تب کردی و تو فقط واسه اون تب کردی!

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!