دو راهب در سفر بودند که به کنار رودخانه ای رسیدند انجا دختری را دیدند که لباس نو و زیبایی به تن داشت در ان نزدیکی پلی نبود او که نمیخواست لباس هایش کثیف شود در گوشه ای ایستاده بود یکی از راهب ها دختر را بر دوش گرفت و به انطرف رودخانه برد سپس دو راهب از دختر جدا شدند و به راه خود ادامه دادند.
پس از ساعتی ان راحب دیگر با گلایه گفت: لمس کردن زن برخلاف ایین ماست نو چطور توانستی بر خلاف قوانین راهبان عمل کنی و مرتکب چنین گناه بزرگی شوی؟
راهبی که دختر را بر دوش گرفته بود لحظه ای درنگ کرد سپس گفت: من او را یک ساعت پیش کنار رودخانه بر زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز او را بر دوش داری؟