مـــن ایـــمــان دارم بـــه پـــایــان ایــن روزهـــای ســـرد و مـــه آلـــود ...
مـــی دانـــم کـــه بـــزودی آفـــتــابـــی خــواهــی شــــد...
مـــن ایـــن را از قـــاصــدکـــهـــای خــوش خـــبـــر شـــنــــیــــده ام ...
@خانم گل جون · ۱۵۳ امتیاز
★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲۷۵ رأی)
مـــن ایـــمــان دارم بـــه پـــایــان ایــن روزهـــای ســـرد و مـــه آلـــود ...
مـــی دانـــم کـــه بـــزودی آفـــتــابـــی خــواهــی شــــد...
مـــن ایـــن را از قـــاصــدکـــهـــای خــوش خـــبـــر شـــنــــیــــده ام ...
یــه اســتــاد داریــم هــر چــنــد جــلــســه یــه ســوال مــیــده بــایــد جــوابــشــو بــراش ایــمــیــل کــنــیــم گــفــتــه تــو قــســمــت ســابــجــکــت بــنــویــســـیــد:*اجــوکــیــشــنــال ســایــکــولــوژی* امــروز دوســتــم زنـــگ زده الــو دریــا مــن الان تــو وبــلاگ اســتــادم کــجــا بــایــد مــوضــوعــو بـــنــویــســم واســه ایــمــیــل؟
خدایا فقط اینارو ازمن نگیری یه وقت...
یه عمه دارم عشقه منه
چند روزی مریض بود حالا امروز دوستش زنگ زده بود حالشو بپرسه گوشیش رو آیفون بود دوستش گفت حالتون چطوره بهتر شدین؟
عمم:مرسی سلام میرسونه
من واقعا دیگه حرفی ندارم...
ای یـــار ســـفـــر کـــرده...
بـــگــو چــه چــاره کــنــیــم کــه در ایــن روزهــای ســرد،
مــا را بــه یــک نــگــاه مــهــربــان و یــک لــبــخــنــد مـــهــمــان کــنــی
!
**اللهم عجل لولیک الفرج**
ماه محرم و به پیشگاه حضرت قائم(عج)پیشاپیش تسلیت عرض میکنیم...
تـــا هــســت جــهـــان شــور مـــحــــرم بـــاقــیــســت...!
ایــن جــلــوه ی جــان در هــمــه عــالـــم بــاقــیــســت...!
ازنــالــه ی نــیـــنـــوای یـــاران حــســــیــــن...!
هــمــواره بــه لــب زمـــزمــه ی غــم بــاقــیــســت . . .!
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. ولی دیگر جریان آب خشک شده بود ...چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.
روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش میخواست با قطار مسافرت کند. هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد. وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد، فوری لنگه دیگر کفشش را نیز درآورد و همانجایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت .
در مقابل حیرت و سؤال اطرافیانش توضیح داد: «ممکن است فقیری لنگه کفش را پیدا کند، پیش خود گفتم بک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟ !»
رسول اکرم صلی الله علیه و آله در یکی از سفرهای خود به زنی که دارای کودکی بود برخورد نمود که در حال پختن نان بود. به آن زن گفتند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از این جا عبور می کند. آن زن نزد حضرت آمد و گفت: ای رسول خدا به من خبر رسیده که شما گفته اید که خداوند نسبت به بنده اش مهربان تر از مادر نسبت به فرزندش می باشد؟ حضرت فرمود: آری چنین است که می گویی. زن گفت: مادر هرگز حاضر نمی شود فرزندش را در این تنور بیندازد! رسول خدا صلی الله علیه و آله گریست و فرمود: خداوند به آتش عذاب نمی کند، مگر کسی را که توحید را نپذیرد.
منبع : داستانهای تفسیر کشف الاسرار
در اوزاکای ژاپن ، شیرینیسرای بسیار مشهوری بود
شهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که میپخت .
مشتریهای بسیار ثروتمندی به این مغازه میآمدند ، چون قیمت شیرینیها بسیار گران بود.
صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوشآمد مشتریها به این طرف نمیآمد ، مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد ، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوشآمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیبهایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد.
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک میکرد ، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم میکرد.
وقتی مشتری فقیر رفت ، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند
و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمیشوید ، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید ؟
صاحب مغازه در پاسخ گفت :
مرد فقیر همهی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.
شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است ، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر ، خوب و باارزش است
عجب صبری خدا دارد...
اگرمن جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدانجهان را باهمه زیبایی وزشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم!
اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان ولرزان دیگری پوشیده ازصد جامه رنگین زمین وآسمان راواژگون و مستانه می کردم!
اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین راکو به کو آواره و دیوانه میکردم!
اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سرا پای وجود بی وفا معشوق راپروانه میکردم!
چرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم؟
عجب صبری خدا دارد...
"For Sale: Baby Shoes, Never Worn"
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده!
نوشته بالا فقط یک جمله نیست, بلکه کوتاه ترین داستان جهان است.
گفته میشود «ارنست همینگوی» این داستان 6 کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته است و برنده مسابقه نیز شده است.
همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است.
دیــــروز غــــذای دانـــشــگامــــون کــــبـــاب بــــود غــــذا رو خــــورده بــــودیــــم تــــمـــوم شــــده بــــود یـــکــــی از بــــچــــه هـــا تــــو بـــشـــقـــابــــش کــــرم پــــیــــدا کــــرد
بـــــردیــــم بــــه مـــعـــاون آمـــوزشـــیـــمـــون نــــشـــونـــش دادیــــم:
آقـــای بــهــرامــی آخــــه نــــگـــاه کـــنــیــد ایـــن چــه وضــعــشــه!!!
گـــفـــت حــــالا مـــگـــه چـــی شــــده ایـــنـــا پـــروتـــئـــیـــنـــای غــــذاســــت!!!
فـــقـــط اومــــدم ایــــنـــجــــا از پـــشـــت ایـــن تـــریـــبــــون اعــلام کــــنـــم خـــدایـــا ایــــن پــــروتـــئـــیـــنـــارو از مـــا نـــگـــیـــــر!!!
!X!مـــن دیـــگـــه حـــرفــــی نــــدارم!×!
هـــــان! ای مــــردمــــان! عـــــلــــی را بــــرتــــر بــــدانــــیــــد، کــــه او بـــــرتــــریــــن انــــســـان از زن و مـــــرد بـــــعــــد از مـــــن اســـت.
هـــــرکـــــه بـــــا او بــــســـتـــیــــزد و بــــر ولــــایــــتــــش گــــردن نــــنهــــد نــــــفـــــریــــن و خــــشـــم مـــن بــــر او بـــــاد!
(خطبه ی غدیریه).
**عـــیـــد غـــدیــــر**بــــه هــــمـــه ی دوســــتــــای گــــل 4جــــوکــــی مــــخـــصـــوصـــا ســـیـــد مـــصـــطـــفــی و تــــمــام دســـت انــــدر کــــاران ســــایــــت مـــــبــــارک!!
“رابرت دانیس زو” قهرمان مشهور ورزش گلف در آرژانتین، در یک مسابقه برنده شد و مبلغ زیادی پول برد.
در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه، زنی به سوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد.زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش از دست خواهد رفت.
قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.
هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: “ساده لوح، خبر جالبی برایت دارم. آن زن اصلاً بچه مریضی نداشت که هیچ، اصلاً ازدواج هم نکرده است. او به تو کلک زده است دوست من.”
رابرت با خوشحالی جواب داد: “خدا را شکر، پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده اینکه خیلی عالیست!”
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست
نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کردبه پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…چقدر عینک آفتابی بهش می آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه…آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه.باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)می دونم پسر یه پولداره با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون.کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته!یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!!ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود.پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد..یک، دو، سه و چهارلوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند.از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد
یکی تعریف می کرده : "با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه 5-6 ساله روی صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی می گرفت طرف من، هی می کشید طرف خودش. منم کرمم گرفت این دفعه که بچه شکلات رو آورد یه گاز بزرگ زدم! بچه یه کم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادند. خیلی خوشحال بودم که همچین شیطنتی کردم. یه کم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میافته. رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد. پانزده دقیقه نگذشه بود که باز همون اتفاق افتاد. دوباره رفتم... سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نگاه می کردن. این بار خیلی خودم رو نگه داشم، دیدم نه، انگار نمی شه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم! تو هم ما رو مسخره کردی... رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟ گفت: این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلات ها مسهل میمالیم می دیم بچه می خوره! خلاصه خیلی ناجور گیر کرده بودم. خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم از این شکلات ها دارید؟ گفت بله و یکی داد... رفتم پیش راننده گفتم باید این رو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین. خلاصه یه گاز خورد و من خوشحال اومدم سر جام. ده دقیقه طول نکشید که راننده ماشین رو نگه داشت! من هم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! ده دقیقه دیگه باز ماشین رو نگه داشت! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکل رو داشتم! کار همین شکلاته بود! شما درکم نمی کردین! خلاصه راننده هر ده پانزده دقیقه نگه می داشت منو صدا می کرد می گفت هی جوون! بیا بریم!
نتیجه اخلاقی: وقتی دیگران درکتون نمی کنند، یه کاری کنید درکتون کنند!
مینی بوس پر از مسافر به سوی مقصد در حرکت بود که مردی رو می بینن که تلو تلو می خورده و منتظر تاکسی بوده. فکر می کنن حالش بده، توقف می کنند و مرد بی چاره رو سوار می کنند. همین که راه می افتند، مرد مست به دور و برش نگاهی می کنه و می گه: "عقبی ها بی شرفن، جلویی ها بی شعورن، سمت راستی ها خرن و سمت چپی ها گاون!"
راننده مینی بوس شاکی می شه و چنان می کوبه روی ترمز که همه ی مسافرها روی همدیگه می افتند! راننده میاد مرد مست رو از زیر دست و پای مسافرها می کشه بیرون و می گه: مردک! اگر جرات داری یک بار دیگه بگو کی خر و گاو و بی شعوره! مرد مست با کمال خونسردی می گه: "من از کجا بدونم؟ با اون ترمزی که تو کردی همه قاطی شدند
"عـــشــــق یـــعـــنـــی چــــی" :
.
.
.
.
.
.
عــشــق یــعــنــی فــقـط دعــا کــنـی" عـاقــبـت بـــه خــیــر"
بـــشـــه بـــا هــمــه ی بـــدیـــایـــی کـــه درحــقـــت کــــرده!
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.سگ هم کیسه را گرفت و رفت.قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد.سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.
پائولو کوئلیو
شاگردان کلاس اول ابتدایی دربارۀ عکس خانوادگی بحث میکردند. در عکس پسر کوچکی، رنگ موی متفاوتی با سایر اعضای خانواده داشت ویکی از بچه ها گفت: «او فرزند خوانده است.»
دختر کوچکی گفت: «من دربارۀ فرزند خواندگی همه چیز میدانم، چون خودم فرزند خوانده هستم.»
یکی دیگر از بچه ها پرسید: «فرزند خواندگی یعنی چی؟»
دخترک گفت: «یعنی اینکه به جای شکم مادر، در قلب مادرت رشد کنی!»
آنچه شما را به خانواده تان پیوند میدهد رابطه خونی تان نیست، بلکه احترام و لذتی است که در زندگی با یکدیگر احساس میکنید.
«ریچارد باخ»