خ

خانم گل!

@خانم گل جون · ۱۵۳ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲۷۵ رأی)

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

یـــه روز مـــیـــرســـه کـــه دلـــت بـــه انـــدازه ی هـــیـــچــــکـــســـی مـــثــــل مــــن تــــنــــگ نــــمـــیــــشــــه...!
بـــــرای خـــنــــدیــــدنــــام...
دعــــا کــــردنـــــام...
اذیــــت کــــردنــــــام...
گــــریــــه کــــردنــــام...
اونــــوقــــت تــــو بــــمـــون و خـــــدا...

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

♥♥♥♥...امـــشـــب خـــیـــلـــی دل تــــنــــگــــم...♥♥♥♥
روزی کـــه عـــکــس دو نـــفـــره گـــرفـــتـــیــــم نـــمـــیـــدانـــســـتـــیــــم کــــدامــــمــــان بـــــا چــــشــــمــــانــــی خــــیــــس ایــــن عــــکـــس را مــــیــــبـــــوســــــیـــــم...!

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

*یــعــنــی ایــن تــرم درس تــخــصــصــیــمــو حــذف شــم اگـــه دروغ بـــگـــم*
دیـــروز درمـــانـــگــاه بـــودم یـــه دخـــتـــره ســانــتــی مــانــتــال پــیــشــم وایــســاده بـــود دمـــاغــشــو عــمــل کـــرده بــود انـــدازه نــخـــود شـــده بـــود بـــاورتـــون نـــمــیــشــه چــنــد ثـــانـــیـــه یـــه بـــار دهـــنــشــو بـــاز مـــیــکــرد نـــفـــس عـــمــیـــق(طوری که داری خفه میشی)مــیــکــشــیــد!!
x!خوش به حال خودم که دماغم انقد بزرگ هست که خیلی راحت هوا توش جریان داره!x

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

♥♥♥♥...امـــشـــب خـــیـــلـــی دل تــــنــــگــــم...♥♥♥♥
تـــحـــمـــل کـــردن زيـــبـــاســـت...!
اگـــر قـــرار بـــاشـــد روزی بـــه تـــو بـــرســـم...!
انـــتـــظـــار اســـان اســـت...!
اگـــر قـــرار بـــاشـــد دوبـــاره تـــو را بـــبـــيـــنـــم...!
زنـــدگـــی شـــيـريــن اســت...!
اگـــر قـــرار بـــاشـــد مــــزه ی دســـتـــان ♥تــــو♥را بــــچـــشـــم ...!

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماًانجام دهید.
فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت:... اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند. ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد ، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.
مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت : پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:
من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام.
می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمندکه هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند.
بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.
دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.
سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

روستازاده ای را پدر به تحصیل علم فرستاد. پس از چند سال که به زادگاه خود بازآمد، دانشمندان آزمایش کردند، او بیسواد از آب درآمد.
پدر پرسید:
- در این مدت دراز ، عمر را چگونه گذراندی که حاصلی برای تو در بر نداشت؟!
پسر گفت :
- یک روز من بیمار می شدم؛ یک روز استادم. یک روز من گرمابه می رفتم؛ یک روز استادم. یک روز من لباس می شستم؛ یک روز استادم. و روز هفتم که جمعه بود.

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

خاطره ویژه از شهید محمد بروجردی:
فرمانده سپاه منطقه ۸ و جانشین قرار گاه حمزه بود. نشد یکبار در «قرارگاه حمزه»، او را پشت میزش ببینم. اگر هم کاری با او داشتم یا می آمد بیرون از اتاق و به کارم رسیدگی می کرد یا اگر هم داخل اتاقش می رفتیم، از پشت میز کارش بلند می شد و می آمد این طرف میز و خیلی راحت کنارم می نشست و صحبت می کردیم.
تعجب کرده بودم که این چه جور مدیری است که هیچ وقت پشت میزش نیست. با خودم گفتم که حتماً با من اینطوره. خلاصه احترام ما را نگه می دارد. چند وقتی به کارهایش دقت کردم تا جواب سوالم را پیدا کنم و بفهمم که فقط با من چنین کاری می کند یا با بقیه مراجعین هم این طوریست. متوجه شدم آقای بروجردی با همه همین شکلی تا می کند، یعنی اصلاً پشت میز به کارهایشان رسیدگی نمی کند.
بالاخره یک روز دلم را زدم به دریا و با خجالت پرسیدم: حاج آقا! چرا شما با ارباب رجوع پشت میزت برخورد نمی کنی؟ با خنده گفت: «برادرمن! میز ریاست یک حال و هوای خاصی دارد که آدم را می گیرد. پشت آن میز من فرمانده و رئیسم و مخاطبم، ارباب رجوع است. من می آیم این طرف و کنار مردم می نشینم تا توی آن حال و هوای خاص با آنها برخورد نکنم. این طرف میز من برادر مردم هستم و مثل یک برادر به مشکلاتشان رسیدگی می کنم.»
چیزی نداشتم که بگویم. فقط سرم را انداختم پایین.

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

هـــیـــچ دعـــائـــی بــــالاتــــر از ایـــن نـــیـــســـت کـــه خـــدا مـــا را از خـــودش دور نـــکـــنــــد و هـــیـــچ دردی هـــم بــــالاتــــر از درد هــجـــران نـــیـــســـت!
الهی قمشه ای
یـــه لــــحـــظـــه فـــکـــر کـــنـــیــــد مــیـــبـــیـــنـــیـــد کــــه واقـــعــا بــــزرگـــتـــریـــن درد هـــمـــیـــنـــه!

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

حــتــی فــکــر ایــنــکــه یــه شــاعـــر بـــا اون روحـــیـــه لــطــیــفــش تـــو یـــه اتـــاق تـــاریـــک بـــا نــــور شـــمـــع کـــه فـــضـــارو کـــامــلا عــاشــقـــانـــه کـــرده بـــا یـــه نـــم اشــکــی تـــو چـــشــمــش یـــه قـــلــم بـــگــیـــره تـــو دســـتـــش و تـــمـــوم احـــســاســاتـــشـــو تــو یــــه جـــمــلـــه بـــنــویـــســـه وبــــگـــه:
ازون بالا کفتر میایه...
یک دانه دختر میایه...
خـــــیــــلـــی ســـخـــتـــه خـــیـــلـــی!!!
من دیگه سکوت میکنم...

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

تــوی ذهــن هــرکــســی یــه عــالــمــه عــکــس وجــود داره عــکــس پــدرش مــادرش عــروســیـــش دوســتــاش عــکــســای ذهــن هـــرکــســی بـــا کــســی دیــگــه مــتــفــاوتــه ولــی تـــو ذهــن هــمــه ی آدمـــا یــه عــکــس مــشــتــرک وجــود داره واون عـــکــس...
عـــکــس دســت کــســیـــه کـــه دوســـتـــش داری...
کــه تــا عـــمـــر داری یـــادت مـــیــمـــونـــه...

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

داماد به شکل ناگهانی مهمانان را غافلگیر کرد .
در حالیکه میکروفن رو بدست گرفته بود و میگفت : چه کسی حاضره مادرم رو بخره و 3بار این جمله رو تکرار کرد.
جزئیات این داستان بر میگرده به شب عروسی زمانیکه عروس و داماد در کنار هم نشسته بودند ، عروس در گوش داماد گفت : مادرت رو از روی سکو بفرست پایین ؛ خوشم نمیاد ....
و داماد میکروفن رو برداشت و گفت " چه کسی مادرم رو میخره ؟"
حاضرین از این رفتارش بشدت تعجب کردند ، و 3 بار این جمله رو تکرار کرد ،حاضرین جشن عروسی همگی سکوت اختیار کردنددر این هنگام داماد انگشتر رو پرت کرد و گفت : " من مادرم را خواهم خرید "و رو به عروس کرد و طلاقش رو اعلام کرد ، مادرش رو برداشت و از سالن خارج شدو بعد از پخش شدن داستان ماجرا در منطقه مردی آمد و به پسر جوان گفت " شوهری بهتر از تو برای دخترم نخواهم یافت " و دخترش را به همسری او در آورد ....
‘امـــــــک ثم امـــــک ثم امـــــــــک‘
بیاد آور که پیامبر (ص) در مورد کسی که بیشترین حق را بر گردن دارد گفت : اول حق مادرت را ادا کن سپس حق مادرت و باز هم حق مادرت و سپس پدرت

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

روز عاشورا هر جنگجويي كه وارد ميدان جنگ مي شد، يك رجزي مي خواند و اكثرا نسبت خودشان را با پدر يا پدر برزگشان كه امام بودند رجز خواني ميكردند به طور مثال حضرت قاسم وارد ميدان كارزار شد رجز گفت: انا قاسم ابن حسن ابن علي ابن ابي طالب و ..........، حالا نوبت رسيد به وهب يار باوفاي امام حسين كه مسلمان نبود! وارد ميدان جنگ شد ي لحظه موند كه من نسبتي با امام حسين و اميرالمومنين و رسول الله ندارم چي بگم، جانم به وهب چه رجزي خواند:
اميـــــــــري حسيــــن و نعـــم الاميـــــــر

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی در بیانی، معنای غیبت حضرت ولی عصر(عج) را اینگونه تشریح می‌کنند:
سوال شد امام زمان (عج) غایب است یعنی چه؟ گفتم غایب؟ کدام غایب؟ بچه دستش را از دست پدر رها کرده و گم شده می گوید: پدرم گم شده است. ما مثل بچه‌ای هستیم که پدرش دست او را گرفته است تا به جایی ببرد و در طول مسیر از بازاری عبور می‌کنند.
بچه جلب ویترین مغازه‌ها می‌شود و دست پدر را رها می‌کند و در بازار گم می‌شود و وقتی متوجه می‌شود که دیگر پدر را نمی‌بیند، گمان می‌کند پدرش گم شده است. در حالی که در واقع خودش گم شده است. انبیاء و اولیاء پدران خلق اند و دست خلائق را می‌گیرند تا آنها را به سلامت از بازار دنیا عبور دهند.
غالب خلائق جلب متاع‌های دنیا شده‌اند و دست پدر را رها کرده و در بازار دنیا گم شده‌اند.
امام زمان (عج) گم و غایب نشده است ما گم شدیم و محجوب گشته‌ایم.
امام غایب نیست، تو نمی بینی آقا را.او حاضر است.چشمت رو که اسیر دنیا شده اگر از دنیا دست بردارد، آقا را می بیند.خلاصه نگو آقا غایب است. تو نمی بینی.
"برگرفته از کتاب « امام زمان (عج) در کلام اولیای ربانی/مهدی لک علی آبادی/ ص30"‎

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد : «عروسکم گم شده !» کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد : «امان از این حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت.» دخترک دست از گریه دست می‌کشد و بهت زده می‌پرسد : «از کجا میدونی؟» کافکا هم می گوید : «برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه.» دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید : «نه . تو خونه‌ست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش» .
کافکا سریعاً به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتن ِ نامه می‌شود. چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است ! و این نامه‌ نویسی از زبان ِ عروسک را به مدت سه هفته ادامه می‌دهد ؛ و دخترک در تمام این مدت فکر می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ی عروسکش هستند. و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه‌ی عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند.» *
این؛ داستان همین کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است. اینکه مردی مانند کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامه‌ها را – به گفته‌ی همسرش دورا – با دقتی حتی بیشتر از کتابها و داستان‌هایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است.
«او واقعا باورش شده بود. اما باورپذیری بزرگترین دروغ هم بستگی به صداقتی دارد که به آن بیان می‌شود.- امّا چرا عروسکم برای شما نامه نوشته؟این دوّمین سوال کلیدی بود. و او(کافکا) خود را برای پاسخ دادن به آن آماده کرده بود.پس بی هیچ تردیدی گفت:- چون من نامه‌رسان عروسک‌ها هستم.

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند ، در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه : ای خدای من !
راننده تاکسی با اعتراض میگه : یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست !!!
ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند :
چنان لطف او شامل هر تن است
که هر بنده گوید خدای من است
چنان کار هرکس به هم ساخته
که گویا به غیری نپرداخته

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

یک پیرمرد بازنشسته خانه ی جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته ی اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه پس از تعطیلی کلاس ها ۳ تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند هر چیزی که در خیابان افتاده بود شوت می کردند و سروصدای عجیبی به راه انداختند.این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد مختل شده بود. این بود که پیرمرد تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها! شما خیلی بامزه هستید از اینکه می بینم اینقدر بانشاط هستید خوشحالم من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید من روزی ۱۰۰۰ تومن به شما می دهم که بیایید اینجا و همین کار را بکنید بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آنکه چند روز بعد پیرمرد به آنها گفت: ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی ۱۰۰ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟بچه ها با تعجب و ناراحتی گفتند: صد تومن؟! اگه فکر می کنی به خاطر ۱۰۰ تومن حاضریم این همه بطری و نوشابه و چیزهای دیگر را شوت کنیم کور خوندی ما نیستیم!
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

پ
پیرهن صورتی ۱۲ سال پیش
پیام

کنفوسیوس با شاگردانش در سفر بود که شنید در دهی٬ پسر بچه ی بسیار باهوشی زندگی می کند. کنفوسیوس به آن ده رفت تا با او صحبت کند. پسرک مشغول بازی بود.
کنفوسیوس پرسید: " چطور می توانی کمکم کنی تا نابرابری ها را از بین ببرم؟ "
کودک پرسید: " چرا نابرابری ها را از بین ببریم! اگر کوه ها را صاف کنیم٬ پرندگان دیگر پناهگاهی ندارند. اگر اعماق رودخانه ها و دریاها را پر کنیم٬ تمام ماهی ها می میرند. اگر کدخدا همان اختیارات دیوانه را داشته باشد٬ هیچ کس به حرفش توجه نمی کند. دنیا بسیار بزرگ است٬ بهتر است با تفاوت هایش به حال خودش بگذاریم."