م

معین نوروزی

@Moeink2 · ۲۵۸ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۵۳ رأی)

*
*MARJAN* ۱۲ سال پیش
پیام

شعر ناتمام سهراب
قطره های سرخ جوهر
فصل سبز بی بهار و
دل داغ دار یه مادر
سوز سرمای شکنجه
تو گرمای تابستون
هنوزم سبز دلاشون
یا که پاییزی و زردن
تو کدوم سلول تاریک
پی آزادی میگردن
عمری گذشت اما هنوز
تابستونم زمستونه
برگای سبز این درخت
رها شدن تو دست باد
برگا که میریزن به خاک
مرگ ندا یادم میاد

*
*MOEIN* ۱۲ سال پیش
پیام

آدم واقعا بغضش میگیره بخون
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدی�
وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدی�
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شد�
سعی می کردی من خیس نشو�
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد.
وچند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودی�
برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود
دو قدم از هم دورتر راه برویم…
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو…
این بار که عاشق شــد�
دوســـتت دارم رو اصــلأ به زبــان نــمی آور�
قربان صدقه رفتن که هیــچـ !
نگرانی هایم را هم بـــروز نــمیـد�
وقتی حالش خوب نبود با او صحبت نمیکن�
و آرامش نمیکنم …
با او زیاد بیرون نمیروم و زیر باران قدم نمیزن�
تا اگر جدا شدیم خیابانهای بی رحم شهر عذابم ندهند …
به چشمانش خیره نمیشم تا دلم پیش چشمانش گیر نکند
وقتی خودش را برایم لوس کند … بحث را عوض میکن�
تا بعدا به یاد صدای دوست داشتنی اش دیوانه نشو�
وقتی خواست قسم بخورد که تنهایم نمیگذارد …
انگشتم را به نشانه ی سکوت روی لبهایش میگذارم و میگویم :
“حرمت خدا را نشکن”