آدم واقعا بغضش میگیره بخون
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدی�
وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدی�
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شد�
سعی می کردی من خیس نشو�
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد.
وچند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودی�
برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود
دو قدم از هم دورتر راه برویم…
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو…
این بار که عاشق شــد�
دوســـتت دارم رو اصــلأ به زبــان نــمی آور�
قربان صدقه رفتن که هیــچـ !
نگرانی هایم را هم بـــروز نــمیـد�
وقتی حالش خوب نبود با او صحبت نمیکن�
و آرامش نمیکنم …
با او زیاد بیرون نمیروم و زیر باران قدم نمیزن�
تا اگر جدا شدیم خیابانهای بی رحم شهر عذابم ندهند …
به چشمانش خیره نمیشم تا دلم پیش چشمانش گیر نکند
وقتی خودش را برایم لوس کند … بحث را عوض میکن�
تا بعدا به یاد صدای دوست داشتنی اش دیوانه نشو�
وقتی خواست قسم بخورد که تنهایم نمیگذارد …
انگشتم را به نشانه ی سکوت روی لبهایش میگذارم و میگویم :
“حرمت خدا را نشکن”