t

taha

@morche.2012 · ۱۳۲ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۶ رأی)

ط
طاها 91 ۱۲ سال پیش
جوک

یه گودزیلا دارم از دیوار راست وکج بالامیره - باش رفتم خونه فامیل گودزیلای اونا اومده میگه بچتو میگیری یا یاچنان بزنم وبشکونم وخردش کنم که نتونی بچسبونیش .................
من : O_O
پسر شکستنی من :(
چسب یک دو سه :(
گودزیلای اعصاب خط خطیه ماداریم.........

ط
طاها 91 ۱۲ سال پیش
جوک

رفتم یه شهر ( نمیگم که تبلیغ نشه )
تکه کلامشون واسه قربون صدقه دردت به جونم یا دردت وسط قلبم بود
گودزیلا اومده به پسرم ابراز علاقه کنه گفت : دردم به جونت O_O
اومدم درستش کنم بااعتماد به نفس گفتم نه خر !! میگن جونت به دردم ^_^
تجسم قیافه ی حضار باشما ... خخخخخخخخخخخ

ط
طاها 91 ۱۲ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم مرض پریدن تو صورت همه وپخخخخخخخخخخخخخخخخ کردن دار�
حالا یه روز صبح یه کلاه گیس بلند گذاشته بودم رو سرم وهمچنان منتظر همسر گرام که به پخخخخخخخخخخ بهش صبح بخیر بگم
با شنیدن کلید انداختن تو در ژست اجنه ها رو گرفتم و از همه جا بی خبر از پشت آب سرد کن پریدم بیرون وگفتم پخخخخخخخخخخخخخخ
یکی شرق رفت و یکی غرب منم سر جام خشکم زد آخه همسرم با دوستاش اومده بود ........... 0~0
بدبختا با عزرائیل یه سلام و علیک کرده بودن و برگشته بودن و یکیشونم تو کما رفت بیچاره ......... ^_^

ط
طاها 91 ۱۲ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم قورباغه های بزرگ همون وزغ رو تو پاکت پفک میزاشتم بعد به بچه ها تعارف میکردم قورباغه هه قسمت هر کی میشد می اومد زیر دستش .......... بلللللللند شدرو هوا وهمینجور که داشـــت دور خودش می پیچید و خودشو چنـــگ میزد و پریــــد بیرون کلاس................
قیافه هم کلاسیم : :(
قیافه من : ^_^

ط
طاها 91 ۱۲ سال پیش
پیام

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند

ط
طاها 91 ۱۲ سال پیش
پیام

زمانی که من بچه بودم، یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود.…
آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!
در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد اما من او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.
وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.

ط
طاها 91 ۱۲ سال پیش
پیام

مردی دیروقت، خسته از سر کار بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟
- اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار.
- می‌شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌ اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.
بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است.
بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر بیدارم.
- من فکر کردم کمی با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم ۱۰ دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا
بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :‌ با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟
بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. آیا می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخور�