چ عجبببببببببببببب مانی خان!!!!!!
خوبی داداش؟
نمیای این ورا؟
هان؟
@refigh · ۳۳ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
چ عجبببببببببببببب مانی خان!!!!!!
خوبی داداش؟
نمیای این ورا؟
هان؟
ویژه برای"امیر طاها"
میشه این جمله ی آمیتیس رو برام ترجمه کنی؟"الان خوشبختم ولی تو رو هم دوس دارم..."این ینی چی؟مگه میشه ادم با شوهرش خوشبخت باشه ولی ی مرد دیگه ای رو هم دوس داشته باشه؟!!!!
تو پست54134گفتی "دوسش دارم؛خیلی هم دوسش دارم"
تو پست54106گفتی "ازش متنفرم"
با دلت دوسش داری ولی با منطقت قبولش نداری!داداشم تو هنوز تکلیفتو با خودت روشن نکردی،بعد چجوری میخوای بری با یکی دیگه ازدواج کنی؟؟؟؟
داداشم یکم بیشتر و ""منطقی تر""فکر کن!!
همین!
سلام داداش امیر.دلمون خییییییییییلی واست تنگیده بود
خدا رو شکر ک حالت بهتره
داداش کیان من عاشق دلنوشته هاتم.حداقل تو قسمت دلتنگی و تنهایی پست بذار
<لطفا>
نه امشب،ک هرشب،ک حالم خرابه
ی جزیرم ک دورم ی دریا سرابه
من عادت نکردم ب شبهای سرد�
ب این ک نباشی، نه عادت نکردم
الان ک دارم این پستو میذارم،دلم خیلی گرفته و...اشک و اشک واشک
کاش میتونستم سرمو رو شونه مادرم بذارم و های های گریه کنم و اونم موهامو نوازش کنه و ارامش دنیا رو بهم بده...
niloo joon
حالتو میفهمم.منم1ماه دیگه19سالم میشه.ولی من مادرمو16سالم بود ک از دست دادم...مادرم تمام زندگیم بود.تنها تکیه گاهم.وقتی رفت بدجوری زیر پام خالی شد...وی خب خدا این جور خواست!!
تو اون روزایی ک تازه از دستش داده بودم،همه میگفتن از خدا صبر بخواه...منم میگفتم صبره چی؟؟صبر بی کسی؟صبر بی پناه شدن؟صبر بی سنگ صبوری؟د اخه صبر تو چی؟؟؟؟
اونموقع من خودخواه بودم.فقط میگفتم خدایا چرا منو انقد تنها کردی...ولی الان میگم خدایا شکرت ک سختیای مادرم تموم شدو یجای بهتر نصیبش کردی.توی این دنیا سختی زیااااد کشید...زیاد
لحظه های دلتنگی،خیلی سخت هستن و طاقت فرسا،ولی تو از خدا صبر بخواه...
توی خواب و خیالم هنوز دستاتو میگیر�
میدونم ک نمیای ولی من برات میمیرم...
(عاشقه اهنگای جهانبخشه...من هم...)
2روز پیش فهمیدم ک حالش اصلا خوب نیس!!داغونه...!تنها کاری ک میتونم بکنم اینه ک باخط ایرانسلم با155 آمارشو بگیرم ببینم روشنه یا نه...همین!
چ خاکی تو سرم بریزم؟؟حرف نمیزنه!سکوت کرده!نمیدونم چیکار کنم!اونایی ک حالمو میفهمن،میدونن چقد سخته بدونی داره زجر میکشه ولی نتونی واسش کاری کنی...
از چی برات بگم وقتی نگفته هام بامن عجین شده
حس میکنم دلم غمگین ترین دله روی زمین شده...
خدایااااااااااصبر...
خوبه لااقل تو این دنیا موجبات خنده و شادی ی نفره رو فراهم میکنم...
مخاطبم اسکلم میکنه،بعد کلی بهم میخنده...
.
بنظرتون سرمو بکوبم تو دیوار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ی وقتا ادم خدا رو قبول داره ولی از ی اتفاقی ب بعد خدا رو با قلبش میتونه لمس میکنه...
2سال و5 ماه پیش ی اتفاقی برام افتاد ک زندگیمو ریخت بهم!واقعا افسردگی گرفته بودم.کنکورمو خراب کردم و کلی از فرصت هامو از دست دادم...بین بچه های کلاس ب ی ادم منزوی و گوشه گیر معروف شده بودم
حالم بد بود ولی دست خودم نبود.دیگه از دست خودمم کلافه شده بودم.سر همون نمازای یکی درمیونم،از خدا میخواستم حالمو خوب کنه.حال دلمو خوب کنه...
تابستون امسال یجووووری دلم شکست(تو اولین پستم،گفتم) ک خدا واسم ی معنای دیگه پیدا کرد...بعد2سال زبونم ب شکرش باز شد.گفتم خدایا شکرت بابت هرچی ک ازم گرفتی و هرچی ک بهم دادی...
کل حرفم اینه ک اگه حال دلتون خوب نیس،از خودش بخواین...ب خودش بسپارین...شاید بهای خوب شدن دلتون،شکسته شدن دلتون باشه ولی ناامید نشید...ناامید نشید ک ناامیدی ی جور کفره
ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم
اینجا راحت میشه دردودل کرد؛اخه کسی آدم رو نمیشناسه ک بعدا بخواد با همین دردودلا از پشت بهش خنجر بزنه؛؛
چن ماهی هست ک ی مشکلی واسش پیش اومده!!هر وقت اعصابم از دست کسی خورد میشه،حتی خودش،دیگه جرات نمیکنم گوشیمو اف کنم.؛میترسم همون موقعی ک خاموشم،بخواد اس بده و دردو دل کنه...اخه بقول خودش این روزا من اولین کسی ام ک باهاش راحته...
ی وقتا ک داره دردودل میکنه باهام،ی جاهایی دوس دارم بهش بگم عزیز دلم،من فدای خوبی هات،ترو خدا انقد خودتو اذیت نکن،؛یا بعضی وقتا ک دلم هواشو میکنه دوس دارم عاشقانه ترین اسارو بهش بدم،،ولی حیف...حیف ک نمیتونم...اخه یبار ک بحثمون شد،گف من اصلا ب احساس تو حتی فکرم نمیکنم،،ومن اونشب بهش گفتم من تو رو بخاطر "خودت" دوس دارم نه بخاطر اینکه بامن باشی...و بهش قول دادم هیچوقت حرف عاشقانه،یا اسای اینجوری ند�
ولی ی وقتا واقعا نیازه...
اون دوستانی ک درباره مادر و انصاف داشتن پست میذارن خیلی خوبه ها.ولی میشه ی فکری هم بحال امثال من بکنید ک دیگه مادرامون پیشمون نیستن؟؟بخدا این پستا داغ دلمون رو تازه میکنه...
حاضرم تمام رندگیمو بدم ولی 1بار دیگه بتونم دستاشو ببوسم...
هوای مادراتونو خیلی داشته باشید...
ی بار ک مخاطبم با عشقش دعواش شده بود،اومد باهام دردو دل کرد(میدونید ک،فقط واسش ی رفیقم)خودم باهاش حرف زدمو راضیش کردم بره آشتی کنه...واسم خیلی سخت بودا ولی خب راضی بودم...
اگه عشقامون یطرفس یا اگه بعد ی مدت زدن زیر حرفاشون و رفتن با یکی دیگه،اگه واقعا مخاطبمون رو دوس داریم،ب خوشبختیش راضی باشیم...طلبکار محبت هایی ک کردیم نباشیم...شاید اینجوری حالمون هم بهتر شد...
""حواسم همش پرته...خیلی جلو خودمو میگیرم ک باهاش کاری نداشته باشم ولی باز دستم میره سمت گوشی...بهش تک میزنم اس میدم،ولی بازم تاشب خبری ازش نمیشه...دلم میگیره،گوشیمو آف میکنم؛بعد2مین دوباره روشن میکنم(بخودم میگم خب شاید اسمو جواب داد.)ولی بازم خبری ازش نی...
فرداش...باز دستم میره سمت گوشی و باز داستان دیروزش تکرار میشه...و باز هم ج نمیده...""
این روزا روزایی هس ک مخاطبم سرحاله و روبه راه!!خبری ازش نی تا وقتیکه دلش گرفته و حالش بده...اونوقته ک سر و کلش پیدا میشه!!
فقط وقتایی ک دلش گرفته یادش میاد منم وجود خارجی دارم...
ارزوم اینه ک همیشه لحظه هاش اروم باشه حتی با"آرام"...
سر ی جریانی یکی از دوستام فهمید کسی رو دوس دارم ک دلش بامن نیس...یروز بااین دوستم شدید بحثم شد؛اخرین اسی ک بهم داد این بود""هرچی باشم بهتر از تو هستم ک عشقت تُفت میکنه...""
خدا میدونه اونشب چقد دلم شکست...
تنهایی ینی اینکه دلت از این حرف خورد بشه ولی چیزی نتونی بگی چون میدونی حرفش حقیقته...حقیقتی تلخ تر از زهر...
وقتی بهش میخواستم بگم دوست دارم میدونستم دلش یجا دیگه گیره ولی حرفام رو دلم سنگینی میکرد
میدونید وقتی بهش گفتم چ حرفی بهم زد؟؟گفت خب رفیق از دست من چ کاری برمیاد؟...
هنوزم با همیم ولی فقط رفیقشم...
بااین همه بقول چاوشی؛بااینکه کوه دردم بااینکه غم زیاده؛همین ک باتو باشم از سرمم زیاده...؛
خداکنه بتونم تا اخرش تحمل کنم:(
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق؛؛هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق؛؛شمع روشن شد و پروانه در اتش بسوخت؛؛شمع حق داشت،ب پروانه نمی آمد عشق؛؛
در کوهپایه عشق دست کسی را مگیر وقتی میدانی ک در قله او را رها خواهی کرد...
معمولا ادم از اینکه بعد از مرگ فراموش بشه وحشت داره؛
چقد سخته زنده باشی و فراموش بشی...