ی وقتا ادم خدا رو قبول داره ولی از ی اتفاقی ب بعد خدا رو با قلبش میتونه لمس میکنه...
2سال و5 ماه پیش ی اتفاقی برام افتاد ک زندگیمو ریخت بهم!واقعا افسردگی گرفته بودم.کنکورمو خراب کردم و کلی از فرصت هامو از دست دادم...بین بچه های کلاس ب ی ادم منزوی و گوشه گیر معروف شده بودم
حالم بد بود ولی دست خودم نبود.دیگه از دست خودمم کلافه شده بودم.سر همون نمازای یکی درمیونم،از خدا میخواستم حالمو خوب کنه.حال دلمو خوب کنه...
تابستون امسال یجووووری دلم شکست(تو اولین پستم،گفتم) ک خدا واسم ی معنای دیگه پیدا کرد...بعد2سال زبونم ب شکرش باز شد.گفتم خدایا شکرت بابت هرچی ک ازم گرفتی و هرچی ک بهم دادی...
کل حرفم اینه ک اگه حال دلتون خوب نیس،از خودش بخواین...ب خودش بسپارین...شاید بهای خوب شدن دلتون،شکسته شدن دلتون باشه ولی ناامید نشید...ناامید نشید ک ناامیدی ی جور کفره
ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم