دیروز پشت چراغ قرمز تو تاکسی قورازه نشسته بودم...
بچه مریضمم تو بغلم...از گرما کمپوت شده بودیم.....جزوهامو از تو کیف م در اوردم...که بچه رو بادش بزنم...ترافیک بود و ماشینام همش بوق میزدن....
یه ماشین 200میلیونی کنار تاکسی درب وداغونی که من توش بودم وایساد...
راننده رو خوب نمیدیدم...یه پسر جوون...با عینک دودی....شیشه های ماشینش رو بالا کشیده بود....راننده تاکسی و مسافراش یه نگاهی بهش انداختن اهی کشیدن...اخه ماشین ما5نفر باهم نشسته بودیم....
داشتم فک میکردم الان تو ماشینش خیلی خنکه...
ماشین ما کمی رفت جلوتر ...پسررو دیدم...داداشم بود....داداشی که چند ماهه ازحال خواهرش بی خبره...
خدایی چقد فرق هست بین یه دختر وپسر...اون لحظه خیلی احساس تنهایی کردم...دلم اغوش پدر ومادری رو خواست که همیشه ازم رو برگردوندن...
خداااایا شکرت....اینم یه نوع تنهایی....