ن
نرمین... ۱۳ سال پیش
پیام

دیروز پشت چراغ قرمز تو تاکسی قورازه نشسته بودم...
بچه مریضمم تو بغلم...از گرما کمپوت شده بودیم.....جزوهامو از تو کیف م در اوردم...که بچه رو بادش بزنم...ترافیک بود و ماشینام همش بوق میزدن....
یه ماشین 200میلیونی کنار تاکسی درب وداغونی که من توش بودم وایساد...
راننده رو خوب نمیدیدم...یه پسر جوون...با عینک دودی....شیشه های ماشینش رو بالا کشیده بود....راننده تاکسی و مسافراش یه نگاهی بهش انداختن اهی کشیدن...اخه ماشین ما5نفر باهم نشسته بودیم....
داشتم فک میکردم الان تو ماشینش خیلی خنکه...
ماشین ما کمی رفت جلوتر ...پسررو دیدم...داداشم بود....داداشی که چند ماهه ازحال خواهرش بی خبره...
خدایی چقد فرق هست بین یه دختر وپسر...اون لحظه خیلی احساس تنهایی کردم...دلم اغوش پدر ومادری رو خواست که همیشه ازم رو برگردوندن...
خداااایا شکرت....اینم یه نوع تنهایی....

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.