س
سینا مشهد ۱۳ سال پیش
پیام

عشق دروغین قسمت یازده
دوباره همون کافی شاپ همیشگی...
سپیده در حالی که کمی ترس برش داشته به رضا میگه: چیه به نظر استرس داری! –نه چیزی نیست. اون دو تومن رسید تو کارتت؟ -اره رسید. –خوب ببین من کلیده اپارتمانه بابامو کش رفتم . ما میتونیم بریم اونجا و با هم صحبت کنیم. –اها صحبت کنیم! خوب چرا همینجا صحبت نکنیم؟
رضا که از استرس داره پاهاشو تکون میده با خجالت میگه: ببین من میخام بریم اپارتمانه بابام. اونجا راحت تر میتونم باهات صحبت کنم. –اگه فقط صحبته، که همینجا بگو. –نه فقط صحبت نیست. –پس چیه؟
رضا سرشو میخارونه و با صدایه اروم ادامه میده: میخام یکم... خوش... بگذرو..نیم.
سپیده تو چشمایه رضا نگاه میکنه و میگه: گفتی ده تومن بهم میدی. –اره دو تومن بهت دادم. هشت تومنم تو اپارتمان بهت میدم. –بهت اعتماد ندارم همشو الان بده.
رضا کمی عصبی میشه.
رضا: یعنی چی بهت اعتماد ندارم. –همین که شنیدی.
رضا یه نفسه عمیق میکشه و میگه: خواهش میکنم منو اذیت نکن. من که پولم همراهم نیست. –خوب برو بیار من اینجا منتظرم. –اوف ...به جانه خودم بهت میدم. –فایده نداره اول پول. –خیله خوب پول تو ماشینه بیا تو ماشین تا بهت بده. –پس دروغ میگفتی. برو پولاتو بیار اینجا. –وای... بیا تو ماشین اگه بهت ندادم پیاده شو.
سپیده کمی فکر میکنه و بعد قبول میکنه.
رضا و سپیده میرن تو ماشین. رضا ماشینو روشن میکنه و میرن تو یه کوچه خلوت و یه جایه سوت و کور نگه میداره.
سپیده: خوب، پول؟
رضا از زیره صندلیش دو بسته تراول بر میداره و میده به سپیده و اونم پول هارو میشمره. دقیقا هشت میلیون تومن.
سپیده: خوب این پولا رو می ذارم به حسابه اذیت کردن هات. راستی من هیچ جاییم با تو نمیام. –صبر کن ببینم.... یعنی چی نمیام! تو قول دادی. –گوره بابات برو به درک. بای.
رضا دسته سپیده رو میگیره و سپیده جیغ میزنه.
رضا: فقط یه دقیقه گوش کن. –نمیخام ولم کن. –خواهش میکنم.-زود بنال. –توروخدا با من بیا. –ببین من صد تا دوست پسر دارم اما همیشه از تو بدم میومد. من با تو هیچ جا نمیام. –تو یه دختره کثیفی. –کثیف اون خواهرته کثیف مادرته. اصلا میدونی چیه من همیشه دنباله پولت بودم اما تویه احمق،هیچ وقت نفهمیدی.
رضا سره سپیده رو میگیره و یه دستمال میگیره رویه دهن سپیده. کم کم جیغ هایه سپیده بند میاد. و دیگه تکون نمی خوره.
وقتی سپیده به هوش میاد متوجه میشه دستو پاش بسته شده و تویه یک خونه تجهیز نشده هست. سپیده شروع میکنه به جیغ زدن. رضا میاد و میگه: بذار منم کمکت کنم!
رضا هم شروع میکنه به داد زدن. سپیده ساکت میشه.
رضا: اینجا کسی صداتو نمیشنوه. –رضا توروخدا دیوونه بازی در نیار –حالا نوبته منه
ادامه دارد....

م
مریم ح ۵ سال پیش
پیام

میگه کار غلطیه که آدمارو به خاطر ترک معشوق سرزنش کنی�
عشق که دست خود آدم نیست!
گیریم حرف تو راست ! عشق دست خودت نیست!
وفاداری هم دست خودت نیست؟
تعهد هم دست خودت نیست؟
پس فرق آدم با بقیه موجودات چیه؟
عقل آدم چی میشه اگه هر چی از کتابا خوندیم رو راحت قبول کنیم؟

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.