چقد سخته... اولش که چند ماه از هم دوریم...دلتنگی داره ادمو دیوونه میکنه،بعد عشقت خبر میده که داره میاد دیدنت,از خوشحالی بال درمیاری چون قراره دقیقا بعداز نه ماه ببینیش...اما خوشحالیت بعداز چند دیقه تبدیل به نگرانی میشه که به چه بهونه ای از خونه بری بیرون...بهونشو جور میکنی،حالا دلت باید شور اینو بزنه که میتونی کجای این شهر،کدوم خیابونش با عشقت با ارامش راه بری به جبران همه دوری ودلتنگیات،که کسی بهت گیر نده،کسی به چشم یه...نگات نکنه...!