سالها می گذرد باز گرفتار خود�
با همین حال به دنبال دل یار خود�
در به در در پی یک نسخه شفا بودم لیک
من بیچاره یک عمر است که بیمار خود�
کار دنیا به خودش برده و مشغولم کرد
بی وفا بوده ام ، اینجور پی کار خود�
به همین رنگ ریائی دل خود خوش کرد�
غافل از خون جگر خوردن دلدار خود�
روز و شب گریه ولی معرفتی نیست که من
بسته و سوخته ی این تن تبدار خود�
من و دلبستگی اینجور به دنیا ، ای وای
سالها می گذرد باز گرفتار خودم