یادش بخیر...
روزایی که از مدرسه بادوستام برمیگشتم اونم با دوستش میومد تا منو ببینه وقی میرسیدیم داخل شهر از موتور پیاده میشدواز اون سمت خیابون میومد سمتی که من بودم وبهم سلام میگفت وصبرمیکرد تا من جلوتر باشم بعدپشت سرم میومد و برام میخوند:
همسرمن تاج سرمن , جیگرمن بال و پرمن
الهی باشه همیشه سایت بالاسرمن
بعدش یه آه می کشید ومیگفت: خدایا یعنی میشه ما یه روز بهم برسیم؟!!
خدایا به وقت همین اذانی که دارم میشنوم هر جه که هست تنهاش نذار و مواظبش باش. خدایا خوشبختش کن...