מ
משורמןו ۱۳ سال پیش
پیام

*الــــسلام عــــلیک یـــا عـــلی بــــن مــــوسی الــــرضا(ع)*
هر روز در سکوتِ خیابان ِ دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست
وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست
ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوترانِ خوش‌آواز ِ خودپرست
آنها که فکر دانه و آبند و این حر�
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست
آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتی یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟
باران گرفت...بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،
آهسته گفت: مــــن کــــه کـــــبوتر نـــــمی‌شـــــو�
امـــا دلــــم بـــه دیـــدن گـــلدسته‌ات خـــوش‌ســـت

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.