عشق دروغين قسمت آخر. (شوخي كردم قسمت هشتمه هار هار هه هو)
امشب رضا وسپيده رفتن يه رستورانه شيك. دارن شامشونو مي خورن كه گوشيه سپيده زنگ مي زنه! اميره (هموني كه سپيده با هاش رفته كيش) سپيده به رضا ميگه كه داداشمه بايد برم بيرون صحبت كنم.
سپيده با سرعت مي ره بيرون.
سپيده: الو سلام امير: سلام، يه پيشنهاد دارم! -بگو. -همين الان بيا خونمون! -اِ... تو راجب من چي فكر كردي؟ -چرا ناراحت ميشي. من يه سكه (سكه بهار ازادي) داشتم ميخاستم بدمش به تو! -اِ... كه بيام خونتون! نخير از اين خبرا نيست. -خوب پس چكار كنم؟
سپيده كمي مكث ميكنه و بعد ادامه ميده: دو تا سكه. - باشه. پس ادرسو واست اس ميكنم. تا ١ساعت ديگه خودتو برسوني. باي.
سپيده سريع بر ميگرده تو رستوران و به رضا ميگه: بايد برم، داداشم منتظرمه!
رضا ناراحت ميشه اما خوب چاره اي نداره!
سپيده خودشو ميرسونه خونه عباس.
رضا مي ره خونشون. مامانش بهش ميگه: از اون دختره چه خبر؟ -هيچي ازش خبر ندارم. -ببين رضا من مامانتم هميشه پشتت وايستادم اين جور دخترا خيلي زرنگن حواست باشه.
رضا با صدايه بلند: مامان به من شك داري؟! چرا گير ميدي اَه...
ظهر روزه بعد.
امروز رضا با دوسته صميميش تو يه رستورانه گرون قيمت هست و منتظره ناهارو بيارن.
رضا: امير جان تو كيش خوش گذشت! -آره دلت بسوزه! راستي از دوست دخترت چه خبر؟ -دعا كن ما به هم برسيم. خيلي دوسش دارم. -ديوونه جم كن اين عاشق بازياتو. راستي منم با يكي آشنا شدم. خيلي باحاله. اونم مثله دوسته تو اسمش سپيدس! از اون سوسولاشه! -خوش بحالت كه عاشق نيستي. -خوب تو هم نباش! -نميتونم. من بدونه عشقم ميميرم! -خوب نميخاي با يكي ديگه آشنا شي شايد از عاشقي در اومدي؟! -نه من ميخام عاشق باقي بمونم!
امير به سمتِ در ورودي كه پشته سره رضاست نگاه ميكنه! انگار منتظره كسي هستش.
امير: من امروز واست سوپرايز دارم! -بنال ببينم چه سوپرايزي داري! -الان قراره دو تا دختر به جمعمون اضافه شن! -شرمنده من به سپيده خيانت نميكنم.
امير با دستاش ميكوبه رو ميز و ميگه: مسخره خودتو لوس نكن. نميخاي سپيده منو ببيني؟! الان داره با دوستش مرجان مياد اينجا! نميدونه من با رضا جونم اومدم فكر ميكنه من تنهام.
امير دوباره به در خيره ميشه و ميگه اها خودشونن اومدن. اومدن. (واي چه شود)
ادامه دارد...
راستي يه داستانه جديدم حاضر كردم كه به زودي واستون ميذارمش.