عشق دروغين قسمت پنج�
امروز سپيده ميخاد بره بازار تا لباس بخره. به مرجان زنگ مي زنه تا با هم برن. اما مرجان وقت نداره و سپيده مجبور ميشه تنها بره. مانتو قرمزشو تنش ميكنه و يك شالِ مشكي كه روش پره از دايره هاي صورتي. شالش با كفشاي اسپورتِ صورتيش ست شده. واي... چه تيپي زده.
سپيده ميره بيرون. تو خيابوناي بالا شهر.
سپيده در حاله قدم زدنه كه يك ماشينه مشكي جلوش ترمز ميزنه! آره يه پورشهِ كه يك پسر رانندشه.
پسره به سپيده ميگه: خانوم. مانتوتون چقدر نازه. من عاشقه مانتويه قرمزم. -اِ... منم عاشقه پورشه ام.
پسر با اعتماد به نفس بالا ميگه: همه همينو بهم ميگن. -اِ... خوب برو با همون همه!
پسر در حالي كه كمي تو ذوقش ميخوره ميگه: شوخي كردم سوار شو. -اِ... چرا؟ -چون من پولدارم. -اما از پسه خرجه من بر نمياي! -حالا سوار شو!
سپيده سوار ميشه. (چرا به منه نويسنده فحش ميدين؟ سپيده سوار ميشه ...دِهَ)
سپيده: من سپيده هستم و تو؟ -من عباسم. نه... خيلي خوشگلي. -ميدونم... ميدونم!
سپيده كه متوجهِ نگاه هاي عباس شده ميگه: چيه دختر نديدي تا حالا؟ -ميخاي طفره نريم؟ -يعني چي؟ -من ازت خوشم اومده! اصلا ميخام همينجا بوست كنم!!!
سپيده اخماشو تو هم ميكنه و ميگه: خيلي بيشعوري! -آخه ميخاستم بهت ثابت كنم از پسه خرجت بر ميام! -اِ... اين روزا هزينه بوس زياد شده! -مثلا چقد شده؟ -صد دلار!!!
عباس با تعجب ميگه: دلار؟! حالا چرا دلار؟! -ديدي خسيسي! -من خسيس نيستم. -خوب من برم ديگه! -نه صبر كن! من خسيس نيستم ١٠٠ دلار ميشه ٣٠٠ تومن قبول. (٣٥٠ ميشه ها داره سرشو كلاه ميذاره)
با ماشين ميرن تو يه كوچه.... عباس خيلي خوشحال بنظر ميرسه. و سپيده رو ميبوسه.
اُوه نه يكي داره ميزنه به شيشهِ سمته سپيده. رضاست خوده خوده رضاست. سپيده شيشه رو ميده پايين. و با رضا چشم تو چشم ميشه. رضا هيچي نميگه. فقط با نفرت و اشك به سپيده نگاه ميكنه.
عباسم به نظر خيلي ترسيده.
رضا پشتشو ميكنه به سپيده و ميره.
ادامه دارد...
بچه ها ميدونم تلخه اما قول ميدم ارزشه خوندشو داشته باشه. آموزندس. دنبالش كنيد.