سحر جان من يادمه از بابام يه چيزه گرونقيمتي ميخاستم. هر روز ميگفتم بابايي عزيزم ميشه اينو واسم بخري. ١ سال كاره ما شده بود اين. اما نخريد. باهاش قهر كردم بازم نخريد.
اما يه روز تصميم گرفتم پسري باشم كه بابام ميخاد. بالاخره واسم خريدش.
به نظرت اگه من به بابام ميگفتم بابا اينو واسم بخر ولي بعدش ميخنديدمو ميگفتم ميدونم واسم نميخريش! اون موقع ميخريد؟
حالا بيا يه مدت به روشِ من عمل كن!
هم صحبتِ خوبيم؟ سحر جان من هميشه اينجام هر وقت خاستي ميتوني باهام صحبت كني.