عشق دروغين قسمتِ چهارم.
رضا پونصد تومنه سپيده رو جور ميكنه و ميفرسه واسش.
بعدِ دو روز رضا و سپيده همديگرو ميبينن. اره همون كافيشاپِ هميشگي.
رضا: خيلي خوشحالم كه عملت موفقيت آميز بود!
سپيده يه آهي ميكشه و ميگه :منم خوشحالم. بابت اون پونصد تومنم ممنون. -عزيزم چرا ناراحتي؟ -آخه گناهِ تو چيه كه خرجه عملمو بدي؟ -فدايه سرت عشقم! -كاش حداقل به جاي اينكه پول خرجه عملم ميشد، خرجه لباسم ميشد. -عزيزم مگه من مُردم! خودم واست همه چي ميخرم.
رضا يكم ميره تو فكر. سپيده ازش ميپرسه چي شده؟
رضا: سپيده جونم كاش ميشد فقط يه لحظه دستاتو ميگرفتم تو دستام. -عزيزم تو كه ميدوني من از اون دختراي عوضي نيستم. درسته كه بابام مُرده، اما دختره خونواده داري هستم. بذار ازدواج كنيم بعدش. باشه عزيزم؟!
رضا يه لحظه مكث ميكنه و بعد ادامه ميده: ببين اين همه دختر پسر با هم دوستنو دستِ همو گرفتن! -تو مطمئن باش اون دختري كه دستِ دوستشو ميگيره دستِ هزار نفر ديگه رو هم گرفته!
رضا كمي ناراحت ميشه و ميگه:پس كي ازدواج ميكنيم؟ -عجله نكن. باور كن من از تو بيشتر منتظره اون لحظه ام كه دسته همو بگيريم.
بچه ها سپيده اي كه با علي (دوست پسره ديگش) رفته سفره كيش. چرا دستاي رضا رو نميگيره؟ چرا انقد ادعاي پاك بودن ميكنه؟ چرا رضا نميفهمه كه سپيده داره ازش سواستفاده ميكنه؟ چرا...
ادامه دارد...