قصه ی ما گفتن دوست دارم بود با نگاهم...
جلوی چشم من هستی , هرکجا که می روم ...
می دانی خاطرت را خیلی می خواهم...
پشت این پنجره های نقره ای ؛ شب مهتابی چشمان من است...
رد شو از وسعت تنهایی من ، دل برای دیدن تو پر می زند...
برای با وجود تو یکی شدن دل بی طاقت من منتظر است...
خلوت شب مرا بر هم بزن ، نگذار این لحظه ها بی تو بگذرند...
برای با وجود تو یکی شدن نفس هایم ثانیه ها را می شمارند...
اسم تو مثل یک احساس است برایم ، وقت اوج گرفتن قلب من است...
طعم بوسه های تو روى لب هایم مانده هنوز...
گرمی وجود تو مرا می کشد یک روز...
و باز هم ۳نقطه های بی پایانِ من...