دیگه طاقتی نمونده...
که بخوام تنها بمونم...
شعرای پراز من وتو باخودم تنها بخونم...
کاش ببینمت دوباره...
خیلی کم...
حتی یه لحظه...
مثل اون روزای آول همه ی تنم بلرزه...
کاش خدا منو ببینه...
ببینه چه گیج و خسته ام...
دستمو محکو بگیره بگه که نترس من هستم...
کاش فقط یه بار دیگه باچشام تو رو ببینم...
حاضرم تا ته عمرم پای این حسرت بشینم...
حس انتظارکشیدن...
همه آرزوم همینه پس بذار یه بار دیگه...
این چشمای تو روببینم...
کاش خدابگه تو گوشم که نترس از این زمونه...
این زمونه ای که خیلی بادلم نامهربونه...