دیشب اصلا خوب نتوانستم بخوابم...
چندین بار از خواب پریدم...
حسِّ سقوط...
خود کشی...
این دوتا را خوب به یاد دارم...
دیشب تو هم توی خوابم بودی...
چقدر زیبایی...
توی خوابم زیبا تر هم شده بودی...
نشسته بودی و آش میخوردی...
رویش زعفران هم داده بودم برایت...
پس چرا من کنارت نبودم...؟؟؟
خودت بودی و دوست هایت...
دیشب چقدر دلم میخواست خودم را پرت کنم توی بغلت...
دیشب چقدر مست بودم باعطرتنت...چقدر بد شکستم از حرفت...
اما از کنارت تکان نخوردم...
خودت رفتی ...
چرا اینقدر یک دفعه حسرت دارم...
دارم میترسم از هجوم این همه حسرت...
حسرت در آغوش کشیدنت...
حسرت بوییدنت...
حسرت بوسیدنِ لب هایت...
حسرت سلاح حجومی...
(حسرت زل زدن به چشم هایت...!)
حسرت لمسِ دستانت...
حسرت بازی با موهای لَختت...
حسرت سر گذاشتن روی شانه هایت...
این کوه غرور فقط همان شانه ها را دارد...
حسرت لم دادن در آغوش گرمت...
حسرت احساس کردن نرمی پوستت...
حسرت حس کردن ظرافتِ وجودت...
حسرت...
حسرت همه چیز...
یک دفعه هجوم آوردند...
حسرت یک آلاچیق...
من و تو با هم...
حسرت یک بوسه یواشکی...
حسرت یکی دیگر از آن نگاه های عاشقانه...
حسرت و باران و خیس شدن...
حسرت زبان دارازی کردن...
حسرت...
و باز هم حسرت...
ولش کن...
فقط یک دستمال به من بده...
شاید هم حسرت یک گریه عاشقانه برای تو زیر باران...
گریه ای بی دلیل...
فقط به علت دوست داشتن زیاد...
هیچی نیست برای گفتن...
فقط «دوستت دارم»...
گِله از تکراری بودنش نکن...
تو زیادی دوست داشتنی هستی...
و باز هم 3نقطه های بی پایانِ من...