*************** عاشقانه های محمد موحدی***************
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو
نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوسم میدارند
وسط قصه میشه سر به سر من میزاند
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارند
میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نباز�
میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا بایک نیشه زبون بترکه و خراب بشه
تا بیاند جمعش کنند حباب دل سراب بشه
میتونم بازی کنم با عشقو احساس کسی
میتونم درست کنم ترس دلو دلواپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کن�
میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کن�
ولی با این حرفا باز منم مثل اونا یه دروغگو میشم همیشه ورد زبونا
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کن�
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کن�
من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟
وجود داره؟ وجود داره؟