2/2/92
ساعت 8 و41 دقيقه غروب!!!
يهو دلم گرفت..شبكارم .فكركنم امشب خيلي شلوغ شه.
هنوزم كه هنوزه بعد از اين همه شبكاري ،استرس دارم.:-((((
آخه اينجا خيلي كارش مسخرس،شبا اينجا همه كارا گردن منه،كم مونده كار خدماتو انجام بدم؛
پذيرش مريض،تكميل پرونده،سيركولري(يكي از وظايف پرسنل اتاق عمل)و...
محل كار قبليم،شبا واسه خودمون تو اتاق خودمون بوديم،كارمون معلوم بود...
بچه ها،من از اينجا متنفففرررر�
تنها خوبيش اينه كه خداروشكر سرپرستارم باهام راه مياد وشبكاري برام ميذاره كه به دانشگام برسم...امروز ازصبح تا5 كلاس داشتم،يه سره اومدم بيمارستان،فردام تا 3 كلاس دارم:-((((((((
خيلي خستم ،خيلييييييي..گاهي واقعا كم ميار�
ولي خداييش خانوادم سنگ تمومو ميذارن،بابام هرروز منو ميرسونه..
همش خدا خدا ميكنم ،كم نيارم و بتونم تا آخرش برم،درسامون خيلي سختن خيلييييييي
توكل به خدا