مي بينم اون روزي رو كه تويه شانديزمو به تخت بغليم نيگا مي كنم يك پسري رو مي بينم كه با ايفونش تويه ٤جوكه خودشه اميره.
نيگاش مي كنم. و ميرم...
وقتي باباي امير مي ره پول شيشليكشونو بده. گارسون مي گه: اقا شخصي به اسمِ سينا يك پرس از غذاهاتونو حساب كرده. امير ميگه: اِ سينا دوستِ منه. بعد باباي امير مي گه: خسيس چرا همرو حساب نكرد.
منم ميرم بيرون. چون پولم ته كشيده مجبور مي شم تا خونه پياده برم. ارزششو داشت چون اميرو ديدم.
و اما امير تا اخرِ عمر حسرتِ ديدنِ منو مي خوره.