سلام داداش مهدی 100مخ....
داداش کجا بودی این مدت بخدا همیشه دنبال پستات بودم ...
واست پستم گذاشتم تایید نشد...خوشحالم که اومدی ولی احساس کردم حالت زیاد خوب نیس نمیدونم چی بگم فقط از خدا برات ارامش میخام...
داداش امیر طاها قبل از عقدت و همون موقع که راهنمایی میخاستی اگه پستمو خونده باشی دقیقا میدوستم این میشه حالت...
بت گفتم ازدواج شوخی نیس بزار اروم شی بعد تصمیم بگیر...
وقتی میخای بایکی بری زیر یه سقف و اون بشه شریک زندگیت یعنی اینکه باید تمام وجودتو تسلیمش کنی بخدا اگه ذره ای شک باشه اون زندگی جهنمه...
حالا من نمیتونم بیام راجبه امیتیس واینکه چرا ازدواج کرده قضاووت کنم...راجبه شمام همینطورولی تنها راهی که میبینم اینه که تا همینجا که پیش اومدی صبر کنی هم با نگین هم با امیتیس..بنظرم کاش از این محیط وتموم خاطرهات و افراد اطرافت واسه چند وقتی فاصله بگیری و حتما پیش روان پزشک بری...وقتی اروم شدی میتونی درست تصمیم بگیری...ولی فقط ازت میخام از امروزت فرارنکن چون هرچی بگذره حل این مسئله واست سخت تر میشه...صبر کن با خدا ارتباط تو بیشتر کن...
بچه ها لطفن شمام سرزنش نکنید ...قضاوت نکنید...
خدا رو مهمون قلبمون کنیم بی مقدمه ازش بخایم کنارمون باشه وراه درستو نشونمون بده...