گذاشت رفت ...
حاﻻ من موندم و دفتري که عاشقانه هامو...ترانه هامو توش واسش مينوشتم ...
من موندم و حلقه اي که توي دستمه ...
هموني که يه بار دستم نديد دعوام کرد ...
هموني که نشون ميداد من مال اونم ...
من موندم آهنگاي غمگين ...
گريه هاي شبونه ...
پرسه هاي بى وقفه تو خيابونا ...
خنده هاي زورکي پيش بقيه ...
دل خوني که هيشکي درکش نميکنه ...
همه ميگن فراموش کن...
اما کي ميدونه چقدر دوسش دارم...؟!چقدر عاشقانه ميپرستمش...؟!
هيشکي نميدونه ...جز خودمو خودش و خدا ...
به قول پويا بياتي ...
صدام از گريه ي ديشب گرفته ... دارم ميميرم از ديوونه حالي ... با اشکام باز مهموني گرفتم ... همه چي هس فقط ... جاي تو خالي ....