b
bitter sense ۱۳ سال پیش
پیام

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز --بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز --بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم --چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه --در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست --تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من --با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم --تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب --كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد --ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را
اي آينه مردم من از حسرت و افسوس --او نيز كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آينه و او گوش به من داشت --گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش --اي زن چه بگويم كه شكستي دل ما را

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.