سلام دوستای خوبم.خواهش میکنم منت بذاریدوتاتهش بخونید.
من خیلی وقته باسایت رفیق،یعنی باشمارفیق شدم،شماکاری کردیدکه بعدسالهاپشت کامپیوترنشستن برای اولین بارعضوسایت شم/بچه هانمیدونم چقدرمیشه این صحفه بنفش رو باورکرد امامن همه غصه هاتونو باوردارم،نمیدونم چقدرش راست...امامن میخوام حقیقت زندگیو بنویسم/من یه دختر26ساله ام که20ساله برای زنده موندنم بازندگی جنگیدم/نمیدنم شماچه لحظه های سختی داشتیداماسخترین لحظه زندگیم وقتی بودکه تو آریشگاه امیرآبادجلوی دختریی که اومده بودن فشن شن،من موهامو باماشین ازته تراشیدم تابرم بیمارستان شریعتی برای شیمی درمانی وپیوندمغزاستخوان/نمیدونم شماچه دردهایی کشیدیدامابدترین دردهای زندگیم وقتی بودکه سوزنهای30سانتی میکردن لای دندهاونخام تابیوبسی شم/بچه هابنظرم زندگی خیلی بارزشترازاینکه بخوایین بخاطر یه نفرکه حالاشماروتحت هرشرایطی رهاکرده،خرابش کنید وتلخ سپریش کنید/نمیدونم ماچرامیخوایم ضعف وناتوانیمونو بذاریم به پای احساسی وعاطفی بودنمون/بخدامنم عاشق بودم،هنوزم وقتی میبینمش ضربان قلبم دست خودم نیست،اماهرگز به خودم اجازه ندادم بازنده باشم/خواهش میکنم اگه میتونیدوبراتون امکان داره یه باربریدملاقات مریضایی که طبقه پنجم بیمارستان شریعتی بجش پیوندمغزاستخوان تابفهمیدزندگی چقدرباارزشه وبعضی هابرای حفظش چقدربدبختی ورنج میکشن///همتونودوستدارم///ممنون که تاتهش خوندید فدای چشماتون.