اینم یه شوک احساسی به افتخار دوستمون پاشنه طلا و پدر جانبازش
دیگه طاقتم تموم شد رفتم جلو و به اون خانوم گفتم یه نگاه به خودت بنداز...
این چجور زندگیه که هر روز با سر و صورت خونی و کبود میای بیمارستان...
از اون عوضی طلاق بگیر و خودتو راحت کن ، مردی که دست بزن داره به درد جرز لای دیوار میخوره...
اون خانومه در حالی که داشت اشکشو با گوشه روسریش پاک می کرد گفت...
خانم پرستار آخه می دونی چیه ...
خیلی دوسش دارم نمی تونم تنهاش بذارم...
نمی تونم وقتی داره با چاقو انگشت خودشو می بره بی تفاوت بمونم...
بهتره منو لت و پار کنه تا اینکه به خودش صدمه بزنه...
در حالی که با تعجب نگاه می کردم بهش گفتم مگه شوهرت چشه.....
گفت جانباز اعصاب و روانه...
دنیا رو سرم خراب شد و به پای اون زن فداکار افتادم که منو ببخشه....
به افتخار تمام جانبازان بایستید و کلاه از سر بردارید که به گردن تک تکمون حق دارن