بچه ها قصه زندگی من اصلأ مثل شمانیس تنهاشباهتش اینه ک منم ی عاشقه دیونم.من با عشقم ازروزی ک ب دنیااومدیم همبازی بودیم و همیشه توبازیادوس داشتیم باهم باشیم امانمیدونستیم چرا بزرگترک شدیم قلبم بادیدنش میلرزید امااون چیزی نگفت منم فک کردم دوسم نداره توسن کم بدون عشق ازدواج کردم بعد چند وقت ک از ازدواجم گذشت فهمیدم اونم دوسم داشته و بهم چیزی نگفته از اونروز دنیام پرحسرت شده الان ی دختر ده ماهه ناز دارم ولی یاد اون داغونم کرده.نمیدونم عروسیش چطورمیخوام برم میدونم اونم تو عروسیه من ناراحت بود عذاب وجدانم دارم وقتی باکسه دیگه زندگی میکنم و قلبو فکرم جای دیگس.میتونیددرکم کنید؟=لایک