دختری را دید�
آهنگی را گوش میکرد که میگفت . . .
دنیا اگه تنهام گذاشت تو من و انتخاب کن . . .
نزدیک تر بهش شد�
آهسته آهسته قدم بر میداشت
زیر لب پوز خندی میزد و چشمانش پر از اشک میشد
دوباره محو آهنگش شدم:
باور نمیکنم ولی انگار غرور من شکست
اگه میخوای بری اصرار من بی فایدست
رفتم نزدیکتر
صورتش پر از اشک بود
پر از یاس و نا امیدی
رفتم پیش او
در گوشش گفت�
آن بنده لایق تو نبوده است
که چشمانت را پر از اشک کرده است
و حال او در آغوش دیگری خفته است
بدان بدان که هر بار کسی را در آغوش میگیرد
چشمان درشت و پر اشکت جلوی چشمانش است
او دیگر شرم دارد
شرم دارد بگوید تمام خود را مانند گذشته سهم من کن
آرام باش !!
تنها هستی اما بدان
او از تو تنها تر است . . .