ع
عاشق شکیبا ۱۳ سال پیش
پیام

پیرمرد جای َ ش را به دو نفر ِ بعدی داد …
می گفت من کارَم طول می کشد …
فهمید َم چرا … ، من هم کارَم طول می کشید …
به بهانه ی ِ تلفن رفت َم چند قدم آن سوتر ایستاد َم …
جوری ایستاد که همه ی ِ باجه را بگیرد …
سعی می کرد دریچه ی ِ تحویل دیده نشود …
یک اسکناس ِ پنج هزار تومانی گرفت و سریع رفت …
رسید را یاد َش رفت … ، باقی مانده ی ِ موجودی ِ شما هشت هزار ریال …

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.