A
Aylin.A ۵ سال پیش
پیام

یادمه چندسال پیش پسرخالم اومده بود خونمون بعد یه ظرفی بود کوزه مانند که مامانم خیلی دوسش داشت. بعد ما سه تا(من داداشم مهدی پسرخالم) زدیم اون کوزه رو شکستیم . یعنی عین سگ ترسیدیم چون مامان من خیلی دوسش داش.بعد من چسب رازی اوردم با چسب چسبوندیمش و کسی نفهمید. خخخخخ یادش بخیر سه سال بعدش تاز۶ به مامانم گفتیم و برداشت چکش کرد تازه دید که عههه این که چسب خوردهه خخخخخ :)هعی یاد اون روزا بخیر الان پسرخالم بزرگه و کار داره و خونه ما مهمونی به مهمونی میاد دلم واسه اون روزا تنگ شده

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.