یادمه چندسال پیش پسرخالم اومده بود خونمون بعد یه ظرفی بود کوزه مانند که مامانم خیلی دوسش داشت. بعد ما سه تا(من داداشم مهدی پسرخالم) زدیم اون کوزه رو شکستیم . یعنی عین سگ ترسیدیم چون مامان من خیلی دوسش داش.بعد من چسب رازی اوردم با چسب چسبوندیمش و کسی نفهمید. خخخخخ یادش بخیر سه سال بعدش تاز۶ به مامانم گفتیم و برداشت چکش کرد تازه دید که عههه این که چسب خوردهه خخخخخ :)هعی یاد اون روزا بخیر الان پسرخالم بزرگه و کار داره و خونه ما مهمونی به مهمونی میاد دلم واسه اون روزا تنگ شده